|
30nema6 |
چشم هايي به رنگ عسل
- آخرين گاز را بهم به سيب زدم و با خنده دستهايم را بهم كوبيدم :
خب......... قصه ما به سر رسيد ، كلاغه به خونه اش نرسيد!
كتي و ژاله بدون اينكه به اين شيطنت بخندند، اشكهايشان را پاك كردند و يكي يكي گونه ام را بوسيدند .تازه دريافتم كه خودم هم گريه كرده ام! چشمهاي هر سه نفرمان حسابي قرمز و و بدرنگ شده بود .مدتي در سكوت به نقطه نامعلومي خيره شدم .هيچكدام حرفي براي تسلي دادن يكديگر نداشتيم و فقط صداي فين فينمان شنيده مي شد. براي از بين بردن جو سنگين بوجود آمده گفتم:
- چيه؟موج غم حادثه شما رو هم گرفته؟! مواظب باشيد يك وقتي موجي نشيد!
كتي لبخند غمگيني زد و خياري را بسمت دهانم گرفت:
- خانم شما چه توصيه اي براي جوانهاي بيننده اين برنامه داريد؟!
خنده ام گرفت:
- اولا صورت من رو شطرنجي كنيد! دوما توصيه مي كنم كه جوانها از سرگذشت من عبرت بگيرن و اسير عشقهاي خيابوني و چشمهاي قشنگ افراد ناشناس بشن! خانوم اين برنامه رو كي پخش مي كنيد؟!
اين را گفتم و سه تايي به خنده افتاديم .نگاهي به ساعت انداختم:
- آخ آخ ساعت 4 صبحه .بگيريد بخوابيد كه خيلي پرحرفي كردم! من رو بگو كه مثلا ميخوام برم شركت ، امروز همه اش چرت مي زنم!
دراز كشيدم و دخترها را هم مجبور به خوابيدن كردم. كتي با صداي گرفته و آرامي گفت:
- شيدا، استقامات تو قابل تحسينه، من اگه توي اين ماجرا به جاي تو بودم، حتما از پا در مي اومدم!
ژاله هم با مهرباني دستم را گرفت و اضافه كرد:
- كتي راست ميگه .منم بهت تبريك مي گم .با اينكه يكسال و نيمه كه از اون حادثه مي گذره ولي تو عالي جلو رفتي!
كتي مجددا گفت:
- البته خيلي هم بد نشد ، مي دوني چرا؟ احساس مي كنم اين اتفاق ، باعث شده تو خيلي تو دارتر و آرومتر از قبل بشي .رفتار پر از متانت و وقارت آدم رو مجبور مي كنه بهت احترام بذار.........
آه به ظاهر پر حسرتي كشيد و با قيافه خنده داري كه به خود گرفته بود، ادامه داد:
- البته تو قبلا هم دختر خوب و خانومي بودي . من يادمه كه اون قديما هميشه معلمها مي گفتند ژاله دختر مظلوم و آروميه، تو دختر مودب و باهوشي هستي ومنم سرتاپا شيطنت و بي نظمي و بازيگوشي!
در حاليكه به شيطنتهاي كتي مي خنديدم ، صورت هردويشان را بوسيدم و بار ديگر از اينكه تا اين موقع از شب بيدار نگهشان داشته ام ، عذرخواهي كردم .كتي و ژاله خيلي زود به خواب رفتند ولي من غرق در افكار تيره و درد آلودم ، به آينده اي مبهم و نه چندان روشن مي انديشيدم .
ملودي گوشنواز زنگ ساعت مرا از افكارم بيرون كشيد و زمان رفتن به شركت را يادآور شد!
پاورچين پاورچين از اتاق خارج شدم و بمحض اينكه در را بستم و به عقب برگشتم، محكم به شايان خوردم! نگاهي لبريز از تعجب به صورتش انداختم:
- چه خبرته مثل جن سرراه آدم سبز مي شي؟! صبح به اين زودي كجا تشريف مي بري؟!
خميازه اي كشيد و ضربه اي روي بيني ام زدك
- عليك سلام خوشگل بي تربيت ! امروز كلاس دارم بختك!
اين را گفت و از پله ها سرازير شد . خنده ام گرفت.
- خيلي خب سلام سنگ پا! بختك منم يا تو؟!
سروكله زدن با او را به زماني ديگر موكول كردم و بلافاصله آماده شدم وقتي به حياط رسيدم ، متوجه شدم كه شايان زودتر اتومبيلش را روشن كرده و قصد خروج دارد .در را برايش باز كردم و بعنوان خداحافظي ، دستي برايش تكان دادم كه ديدم به من اشاره مي كند .با تعجب سرم را داخل ماشين خم كردم .
- بيا بالا مي رسونمت!
لبخندي به رويش زدم .
- زحمت نكش عزيزم! مثل اينكه بنده خودم ماشين دارم!
- بپر بالا خودتو لوس نكن! خودم غروب ميام دنبالت .خبرهاي خوب و دست اول دارم .بيا بالا
به آرامي داخل اتومبيل جا گرفتم و با كنجكاوي پرسيدم:
- چه خبري؟ اگه الكي گفته باشي واي به حالت!
قهقهه اي زد:
- آخه تو چقدر فضولي دختر! نخير الكي نگفتم .امشب همگي شام خونه اجداديمون دعوت داريم!
- واي چقدر عالي ! خيلي خوشحالم كه مي بينم باز همگي دور هم جمع هستيم .
بقيه مسير را شايان مدام سر به سرم گذاشت و من با بدجنسي تلافي كردم. به مقصد كه رسيديم ، سفارش كردم كه شب دير نكند و با سستي بسمت شركت راه افتادم .هنوز خوابم مي آمد و دلم ميخواست همانجا روي زمين دراز بكشم .نوعي رخوت و سستي در وجودم احساس ميكردم كه بي ارتباط به بازگويي حقايق تلخ و دردناك زندگي ام نبود.
بمحض ورود به شركت بخاطر آوردم كه باز حضور شايان و شيطنتهايش، مرا از گل خريدن غافل كرد! زير لب غريدم:
- خدا بگم چكارت كنه شايان!
اين را گفتم و پشت ميزم قرار گرفتم .گلهاي داخل گلدان كمي پژمرده بنظر مي رسيدند .با دلخوري آب گلدان را عوض كردم .سكوت شركت خواب آلودگي ام را تشديد ميكرد. با خودم گفتم:« شايد آقاي متين توي شركت باشه!»
با اين فكر و براي فرار از خواب آلودگي، پرونده اي برداشتم و بسمت اتاقش حركت كردم .چند ضربه به در نواختم و منتظر شدم ولي هيچ صدايي شنيده نشد . اين بار چند ضربه محكمتر زدم ولي باز هم خبري نشد. حسابي كلافه شدم چرا كه تيرم به سنگ خورده و متين هنوز نيامده بود. با حرص لگد محكمي به در زدم و گفتم:
- معلوم هست كجايي؟ حالا خوابم مي بره ديگه!
- دنبال من مي گرديد خانم رها؟
همچون برق گرفته ها از جا پريدم و با شتاب و خجالت به عقب برگشتم .
- واي آقاي متين شماييد؟!سلام؛ صبحتون بخير!
- سلام ؛ صبح شما هم بخير .مگه انتظار داشتيد شخص ديگه اي رو ببينيد؟!
- نه ابدا، فقط تعجب كردم!
- بله البته.از حالت چشمهاتون پيداست! امروز گلدونتون ، گل باطراوت نداشت. فراموش كرديد؟
- نه.......يعني بله........يعني همه اش تقصير شايان بود
لبخند عميقي كه از لحظه ورود روي لبش خودنمايي ميكرد، جاي خود را به اخمي آشكار داد.
- شايان؟!
خنده ام را بسختي مهار كردم.
- بله ، ايشون برادرم هستند .
بازدمش را به بيرون فرستاد و با نوايي پرسشگر گفت:
- خب؟!
با تعجب نگاهش كردم و سرم را بعلامت پرسش بطرفين تكان دادم . پس از گذشتن چند لحظه، با لبخندي عميق و جذاب كه رديف دندانهاي سفيدش را به نمايش مي گذاشت گفت:
- خانم رها، مثل اينكه واقعا خوابتون مياد!مي شه خواهش كنم از سر راه كنار بريد تا من در دفترم رو باز كنم؟
تازه متوجه گيجي ام شدم. با شرمندگي و عجله قدمي كنار رفتم.
- بله معذرت ميخوام .اصلا متوجه نشدم!
به آرامي داخل شد و بدون آنكه به عقب نگاه كند، در را بست .چه بي موقع حرفهاي مرا شنيد و مچم را گرفت! اصلا چه موقع وارد شركت شد كه من متوجه نشدم؟ در هر صورت از آمدنش خوشحال شدم و با خودم فكر كردم ، چقدر اين پسر جذاب و شيك پوش است! پلوور نوك مدادي و شلوار جين مشكي به تن داشت، به همراه پالتوي بلند مشكي كه يقه اش بسمت بالا هدايت شده و بسيار برازنده اش بود. موهايش مثل هميشه مرتب و براق بود .درست مثل كفشهايش! هنوز رايحه ادوكلن هميشگي اش در فضا منتشر بود. آن ته لهجه اروپايي و شيك پوشي اش، واقعا از او مردي جنتلمن مي ساخت . به قول خانم كريمي ، درست مثل لردهاي انگليسي! از خودم حرصم گرفت و با عصبانيت به افكارم دهن كجي كردم« اين مسائل اصلا به تو مربوط نيست عزيزم! ارزوني پدر ومادرر و هواخواهانش!»
به ذهنم فشار آوردم كه چرا در آخرين لحظه داشت مي خنديد؟ كه ناگهان در باز شد .متين در حاليكه پالتويش را از تن خارج كرده و پرونده اي در دستش بود ، ظاهر شد! لحظه اي ايستاد و با حيرت به من خيره شد .
- خانم رها! شما هنوز اينجا هستيد؟ اگه كاري داريد بفرماييد
واي خدايا ! چه افتضاحي !تكاني خوردم و صدايم را صاف كردم .
- بله البته!مي خواستم بگم كه.......... يعني اومدم بگم كه..........
لحظه اي تامل كردم و با اخم كوچكي گفتم:
- اِ........... چي مي خواستم بگم؟!
ناگهان صداي قهقهه اش بند دلم را پاره كرد! چنان ترسيدم كه قدمي به عقب رفتم . در حين خنده، دستي را كه آزاد بود بالا آورد:
- معذرت ميخوام كه بازم شما رو ترسوندم .شايد مي خواستيد بگيد كه خوابتون مياد؟! شايد هم مي خواستيد اون پرونده بي زبون رو كه مدتهاست توي دستتونه به من بديد؟!
تازه متوجه پرونده شدم و در حاليكه با خودم فكر ميكردم حتي خنديدنش هم زيبا و شيك است ، گفتم:
- بله همينطوره! اين ليست گزارش هفتگيه .
سرش را چند بار تكان داد:
- بله بله؛ خودم مي دونم!
پرونده را به دستش سپردم .هنوز آثار خنده در صورتش نمايان بود .از جلوي در كنار رفت و آرام و محترمانه گفت:
- لطفا بياييد داخل .
با ترديد داخل شدم و بمحض اينكه او پشت ميزش قرار گرفت ، بي اراده موهايم را زير شال حرير سبز رنگم پنهان كردم .با ديدن من، سرش را پايين انداخت و در حاليكه بسختي سعي در كنترل خنده اش داشت ، با دست اشاره كرد كه بنشينم .بر روي دورترين صندلي از او نشستم و تشكر كردم .زير لب با حرص گفتم:
- حالا من رو مسخره مي كني فرزاد متين؟! به حسابت مي رسم!
سپس با صدايي رسا پرسيدم:
- امري داشتيد قربان؟!
عمدا روي كلمه « قربان» مكثي كردم و با شدت بيشتري تلفظش كردم .نگاهي به من انداخت و دستهايش را در هم قلاب كرد.چقدر از اين نگاه خيره و كنجكاوانه، كه لبخندي هم چاشني اش بود، حرصم مي گرفت!
- خيلي زودتر از اونچه كه فكر ميكردم مقابله به مثل كرديد خانم رها! شما دختر جسور و در عين حال جالبي هستيد! بهر حال اين پرونده يك شركت جديده. لطفا يه فايل اختصاصي براش باز كنيد چون به تازگي با ما قرارداد بسته و مطمئنا خيلي باهاش كار داريم. فكر مي كنم اين كار از خوابيدن شما جلوگيري كنه! بهتره هر چه زودتر دست به كار بشيد!
چقدر از اينكه به حالت خواب آلودم اشاره كرد. عصباني شدم .پس او تمايل داشت كه اين بازي را ادامه دهد! با خونسردي از جايم برخاستم و پرونده را گرفتم .
- بله قربان! الساعه انجام مي دم.
لبخندي زد و سرش را تكان داد. بسرعت خارج شدم و پشت در ايستادم و با حرص شكلكي برايش در آوردم!
- جالب خودتي آقاي ديوونه!
از ترس اين كه مجددا در دفتر را باز و غافلگيرم كند، دوان دوان بسمت ميزم رفتم .چرا كه فهيمه خانم قبلا اشاره كرده تمام قسمتهاي ساختمان به سيستم دوربين مدار بسته پيشرفته اي مجهز است و دستگاه اصلي در اتاق رئيس قرار دارد.
همه همكارها آمده بودند .سلام و روزبخيري گفتم. فرشاد با همان شيطنت هميشگي پرسيد:
- ببينم خانم رها! شما و آقاي متين براي زود رسيدن به شركت با هم كورس گذاشتيد؟ كي مي آييد و كي مي ريد كه ما متوجه نمي شيم؟!
خنده ام گدفت:
- اتفاقا امروز آقاي متين بعد از من به شركت اومدند
- اِ.......... پس شما امروز مسابقه رو برديد؟!
همگي به خنده افتاديم و الهام با حالتي بخصوص گفت:
- اون مرد مرموز و بي احساسيه! البته در مقابل جنس مخالف، خيلي هم مغرور و لجبازه!
فهميمه خانم جواب داد:
- چه حرفهايي مي زني الهام جون!اتفاقا آقاي متين اونقدرها هم بي احساس و لجباز نيست!
- چرا دقيقا همينطوره .هيچكس به اندازه من اون رو نمي شناسه!
ناگهان گويي كه حرف ناپسندي زده باشد، دستش را مقابل دهانش گرفت و به سرعت دور شد ! همگي نگاهي از روي تعجب به هم انداختيم .پرسيدم:
- از كجا آقاي متين رو اينقدر مي شناسه؟!
همه اظهار بي اطلاعي كردند و متفرق شدند .
سرم با ساختن فايل جديد گرم شد. يك پايم پشت ميز بود و يك پايم در اتاق بايگاني .ولي ذهنم مدام درگير اين مساله بود كه الهام چطور اينقدر با اطمينان در مورد او صحبت كرده بود؟
ساختن فايل جديد سخت بود، چرا كه ضمن اين كار، تمام اطلاعات كامپيوتر را هم منظم كردم .وقتي كارم پايان يافت، سرم را روي ميز گذاشتم تا بلكه به اين طريق، خستگي را از بدنم خارج كنم .آقاي متين با دونفر كه ظاهرا براي بستن قرارداد آمده بودند ، جلسه داشت .نمي دانم چقدر از زمان گذشته بود كه صدايش، خواب را از سرم پراند .
- خانم رها، خوابيديد؟!
بسرعت از جايم بلند شدم.
- نه آقاي متين.......... من فقط.........يعني همين الان بود كه........ اصلا شما امرتون رو بفرماييد!
- فايل جديد رو ساختيد؟
- بله قربان!
- پرونده سازي هم شده؟
- بله قربان!
- از فلاپي كه همراهش بود كپي گرفتيد؟
- بله قربان!
- مي شه چندتا پرينت از اين ليست برام بگيريد؟
- البته قربان!
- خانم رها، اگه از شما بابت امروز معذرت خواهي كنم، لطف مي كنيد ديگه به من قربان نگيد؟!
- بله قربان، يعني بله آقاي متين!
- ممنونم! من اينجا هستم .لطفا سريعتر كارتون رو انجام بديد.
- چشم قر.......آقاي متين!
از پيروزي كه در اين لجاجت نصيبم شد، بشدت خوشحال شدم و زماني كه به خود آمدم، دريافتم كه تنها هستيم .چه موقع همكارها رفته بودند كه من متوجه نشدم؟! پس از كمي تامل ، از خودم عصباني شدم! دلم نميخواست با اين بازيهاي كودكانه او را متوجه خود كنم. از او و احساساتش و هرچه كه به او مربوط مي شد، متنفر بودم و نبايد به او بيشتر از اين اجازه دالت در حالاتم را مي دادم .پرينتها را گرفتم و بلافاصله بسمت اتاقش به راه افتادم . هر لحظه ممكن بود شايان از راه برسد و دلم نمي خواست او را منتظر بگذارم .
هنوز به اتاقش نرسيده بودم كه صدايش را شنيدم:
- خانم رها! من اينجا هستم .مي شه خواهش كنم چند لحظه از وقتتون رو به من بديد؟
لحظه اي تصميمم را فراموش كردم .با تعجب توام با دلهره بسمت ديوار شيشه اي رفتم و روبرويش ايستادم .نگاهم كرد و آمرانه گفت:
- خواهش مي كنم بفرماييد ! چرا انقدر معذب هستيد؟ مگه چيزي اينجاست كه شما رو ناراحت مي كنه؟
در حاليكه بشدت دچار اضطراب شده بودم .سعي كردم آرامش ظاهري خود را حفظ كنم .به آرامي نشستم و گفتم:
- نه، يعني ابدا! من راحتم، شما بفرماييد.
- خانم رها! مي دونم سوالم يه كمي براتون عجيبه.ولي من در كل ، آدم رك و راحتي هستم و حرفهام رو به سادگي مطرح مي كنم . مي تونم بپرسم دليل اشتغال شما چيه؟ ظاهرا شما نياز مالي نداريد.پس چرا خودتون رو اينقدر به دردسر مي اندازيد؟ البته بگم كه من بطور كامل در جريان امور زندگي تك تك كارمندانم هستم .حتي خانوم كريمي براي اضافه كاري تا اين موقع شب، توي شركت نمي مونه!
نمي دانم سوالش بود كه تپش قلبم را زياد كرد يا نگاه خيره اش! با رعايت نهايت ادب لبخندي زدم:
- من فقط براي رسيدن به استقلال و يك سري مسائل جزئي ديگه شاغل شدم كه نياز مالي ابدا شامل اين مسائل نمي شه!
- و اون مسائل؟!
- آقاي متين، اگه به سوالتون جواب ندم، شما رو ناراحت مي كنم؟
لبخندي مهربان و صميمي مكمل چهره جذابش شد و فنجان چاي را مقابلم گذاشت و گفت:
- نه به هيچ وجه! فقط دوست داشتم كه بدونم.
چشمهايم را كمي تنگتر كردم و پرسيدم:
- شما چي مي خواييد بدونيد؟ از زيرو رو كردن لايه هاي پنهان شخصيت و زندگي من به چه نتيجه اي مي خوايد برسيد؟!
نگاه نافذ و برنده اش را براي لحظاتي چند در نگاهم قفل كرد .ولي اين نگاه سرگشته من بود كه خيلي زود تسليم شد و با خجالت به زير افتاد .به آرامي در جوابم گفت:
- خانم رها! اگه به اين سوال جواب ندم، شما رو ناراحت مي كنم؟
بسختي لبخندم را فرو خوردم .چقدر زيرك بود!
- نه ابدا.
- پس تا چاي تون سرد نشده، بفرماييد.
با تعجب پرسيدم :
- شما از كجا مي دونيد كه من چاي ميخورم؟!
- مثل اينكه من رئيس شركتم!
باز هم به زحمت جلوي خنده ام را گرفتم:
- خب بله! رئيس هستيد ولي توي آبدار خونه كه كار نمي كنيد ! پس از كجا فهميديد؟!
ناگهان فكري مثل برق از خاطرم گذتش و بلافاصله گفتم:
- حتما از طريق دوربين رفتارهاي ما رو كنترل مي كنيد، درسته؟
اخم با نمكي كرد و فنجان قهوه اش را روي ميز برگرداند .
- مانيتور اتاق من هميشه خاموشه و هيچوقت روشن نشده .من طي يه حادثه خاطره انگيز، پي به اين مساله بردم!
نمي دانم چرا بي جهت عصباني شدم! حتي نمي دانم چرا گمان كردم كه او دروغ مي گويد. بهر جهت او رئيس شركت بود و بنا بر انجام وظيفه، بايد همه چيز را كنترل ميكرد .حالا با سوء استفاده از اين امر، به خودش اجازه دخالت در كارهاي شخصي را هم داده بود. با عصبانيت كنترل شده اي گفتم:
- حالا من مي تونم يه سوال از شما بپرسم؟
- خواهش مي كنم.شما دوتا سوال بپرسيد!
- چرا اين مسائل بايد براي شما مهم باشه؟ نكنه چون رئيس شركت هستيد؟!
جمله آخرم را با لحني كنايه آميز ادا كردم .نگاه خيره اي به چشمهايم انداخت ، انگار متوجه حالت من شده بود .
- چرا دوست داريد اين مساله رو به رخ من بكشيد؟!
صدايم بلندتر شد:
- مگه غير از اينه؟ پس چطور به خودتون اجازه مطرح كردن اين سوالها رو داديد؟ من هر چيزي كه لازم بود شما بدونيد توي پرونده ام قيد كردم . ظاهرا اين مساله در شما آقايون اپيدمي شده! بمحض اينكه به مراتب دنيوي مي رسيد، دست بهر عملي مي زنيد و به خودتون اجازه انجام هر كاري رو مي ديد! اصلا هم براتون مهم نيست با كارهاي احمقانه تون چه بلايي سر ديگران مياريد! فقط به خودتون و منافع تون فكر مي كنيد!
چشمهايش از تعجب گرد شد . اصلا انتظار اين واكنش خصمانه را از جانب من نداشت . لحظاتي با نگاهي گنگ و مبهوت مرا برانداز كرد ولي مجددا همان آرامش ذاتي اش را بدست آورد. با خونسردي يك پايش را روي پاي ديگر انداخت و گفت:
- شما حق نداريد در مورد من اينطوري قضاوت كنيد خانم كوچولو! بهتره توي نظراتتون بيشتر دقت كنيد! شما داريد من رو به جرم گناه ناكرده قصاص مي كنيد! من هرگز به شما بعنوان يك كارمند زير دست نگاه نكردم ، نه به شما نه به هيچكس ديگه! وهرگز از جايگاهم سوء استفاده نكردم . دليلي هم براي اين كار نبوده! در ضمن شما اولين كارمندي هستيد كه اجازه بحث كردن با من رو داشتيد، اميدوارم كه متوجه شده باشيد!
با حركتي عصبي از جايم بلند شدم .صدايم به فرياد تبديل شد:
- نمي فهمم بايد متوجه چه چيزي باشم؟ ببينيد آقاي متين! من فقط براي كار كردن و فرار از يك ري مسائل شخصي زندگيم اينجا استخدام شدم .اصلا هم برام مهم نيست شما در مورد من چه فكري مي كنيد و چه رفتاري با من داريد! حقيقت محض اين مساله اينه كه شما رئيس من هستيد و من كارمند شما، پس هيچ توقع ديگه اي ازتون ندارم .منم دليلي براي ممنون بودن از لطفي كه شما در حقم نكرديد نمي بينم! اميدوارم منظورم رو خوب درك كرده باشيد!
لحظه اي ساكت شدم و به همراه نفسهايي صدادار و خشمگين ، به انگشتي كه تهديدگرانه بسمتش نشانه رفته بودم، خيره شدم! يعني اين من بودم كه در مقابل او اينطور جبهه گرفته بودم؟! دستم را مشت كردم. با قدمهايي محكم و عصبي بسمت ميز رفتم و كيفم را برداشتم. خواستم به رسم ادب، برگردم و خداحافظي كنم كه متوجه شدم در چند قدمي من ايستاده است .از حالت محزون نگاهش ، دلم در سينه فرو ريخت! با صداي غمگيني كه به زحمت شنيده مي شد گفت:
- من منظور بدي نداشتم خانم رها! مثل اينكه شما اشتباه برداشت كر........
- اصلا برام مهم نيست شما چه منظوري داشتيد، لطفا تمومش كنيد .
سرش را به زير انداخت .
- بسيار خب، هر طور كه شما مايليد!من فقط مي خواستم بگم از اثر لكه هايي كه بعد از شكستن اون فنجون روي لباسم مونده بود، متوجه شدم شما چاي ميخوريد!
چنان بغض سنگيني در گلويم نشست كه مهارش، هر لحظه غيرممكن تر مي شد .چقدر غير منصفانه در موردش قضاوت كردم! بدون اينكه منتظر عكس العمل ديگري از جانبش باشم، خداحافظي و دوان دوان شركت را ترك كردم ، چرا كه ديگر نمي توانستم جلوي ريزش اشكهايم را بگيرم!خوب مي دانستم كه بعد از نگاه محزونش، همه چيز مصنوعي و دروغي بود! چرا اين حالت تهاجمي را گرفته بودم؟آن مرد بيچاره كه حرف بدي نزده بود! انگار دلم مي خواست دق دلي ام را سر او خالي كنم! اصلا چرا او را آزار دادم؟ چرا بلند و عصبي صحبت كردم؟ من واقعا موقعيت خود را فراموش كرده بودم .او رئيس من بود. يك لحظه از خودم كه آنطور بي رحمانه با او برخورد كرده بودم، بدم آمد
اشكهايم را با سرانگشت پاك كردم و با حالتي مغموم و مسخ شده، بيرون از محوطه منتظر شايان ايستادم .نمي دانم چقدر از زمان گذشت كه سراسيمه رسيد و بمحض ديدنم گفت:
- واي ببخشيد!گناه اين بنده رو سياه رو عفو كنيد بانو! قول شرف مي دم كه ديگه تكرار نشه!خيلي وقته اينجايي؟
لبخند كم جاني روي لبهايم نشست.
- عليك سلام پسر خوب!تازه رسيدم
- خيلي خب سلام .پس چرا دماغت اينقدر قرمز شده؟!
- نمي دونم
- پس پيش بسوي خانه آبا و اجدادي كه يه مهموني چرب و نرم انتظار ما رو مي كشه!
سرم بشدت درد ميكرد. به صندلي تكيه زدم و چشمهايم را بستم .بلافاصله تصوير چشمهاي غمگين و پرالتماس فرزاد جلوي چشمهايم نقش بست .خدايا؟! چقدر غم در آن چشمهاي عسلي موج مي زد! چرا با بدجنسي تمام اين انعكاس را ناديده گرفته بودم؟!
صداي شايان، رشته افكارم را پاره كرد:
- اتفاقي افتاده شيدا؟
- نه ، فقط خسته ام
- ولي تو قول دادي خودت رو اينقدر درگير نكني
حوصله جر و بحث با شايان را نداشتم
- چشم! قول مي دم ديگه تكرار نشه!
نگاهي به جانبم انداخت. انگار حالم را درك كرد، چرا كه ديگه ادامه نداد .
ما آخرين نفري بوديم كه به مهماني رسيديم.چقدر حياط دلنشين خانه پدر بزرگ را دوست داشتم، با آن حوض زيبا و گلهاي خانگي كه همگي خشكيده بودند!
بمحض ورود ، مورد استقبال اقوام قرار گرفتيم و كتي و ژاله باز شروع به شيطنت كردند. ولي من ديگر حال و حوصله نداشتم .تصوير آن چشمها حتي يك لحظه هم دست از سرم برنمي داشت .بغير از ما و خاله مژده، خانواده دايي منصور و خاله مريم هم بودند، به اضافه نامزد مهرداد.ساناز دختر ساده و خونگرمي بود كه چهره اي بسيار معمولي داشت ولي صداي گرم و زيبايش تاثير خوب و مثبتي در مخاطب ايجاد ميكرد .
پس از صرف شام، محفل گرم بزرگترها را ترك كرديم و همگي به حياط رفتيم .با اينكه هوا كمي سرد بود، ولي شور و نشاط جواني، همه را به تحرك و شيطنت وامي داشت .شايان سر به سر همه مي گذاشت و صداي دخترها را بيشتر در مي آورد.همه بچه ها در بحثي فلسفي كه ساناز راه انداخته بود، اظهار نظر ميكردند و من فارغ از دنياي آنها به مردي پر جذبه و مرموز با چشمهايي محزون مي انديشيدم .
- تو چرا امشب اينقدر ساكتي؟!
برگشتم و به چهره مملو از مهرباني مهران كه در كنارم مي نشست نگاه كردم.
- فقط يه كمي خسته ام، با اينكه يكماه و نيمه سركار مي رم ولي هنوز فيزيك بدنم به شرايط جديد عادت نكرده .راستي تو چكار مي كني؟
- هيچي!مي رم شركت بابا! حسابي درگيرم.باور كن شبها كه مي خوابم، خواب نقشه و پلان و نماي بيروني مي بينم!
چشم هايي به رنگ عسل
چشم هايي به رنگ عسل
بازي Meganoid - اندرويد
اگر طرفدار بازي هاي قديمي هستيد و به نوعي آن بازي برايتان خاطراتي دارد، مي توانيد روي بازي Meganoid، به عنوان يك گيم نوستالژيك حساب ويژه اي باز كنيد. اين بازي كه هم نوع بازي هاي دهه 1980 تا 1990 ميلادي در كنسول هاي مختلف بوده، هم اكنون براي پلت فرم آندرويد بهينه سازي شده است و شيوه بازي بدين صورت است كه بايد دشمنان را به وسيله سلاح هايي كه در اختيار داريد نابود كنيد و امتيازات لازم را كسب كنيد تا به مراحل بعدي برويد.صفحه دانلود :
http://iranapps.ir/content/meganoid
منبع : iranapps.ir
براي دانلود اين بازي بايد ابتدا با گوشي موبايل خود به صفحه دانلود رفته و بعد آن را دانلود كنيد . اينكار از طريق كامپيوتر امكان پذير نيست .
http://iranapps.ir/sites/default/files/imagecache/lightbox_full/public/application/3276/images/meganoid-3.pnghttp://iranapps.ir/sites/default/files/imagecache/lightbox_full/public/application/3276/cover/meganoid-1.png
بازي Meganoid - اندرويد
بازي Meganoid - اندرويد
دست
يه كليپ خيلي قشنگ يارو با دستش كارهاي جالبي انجام ميدهhttp://portal777.webng.com/magical%20snap%20-%202009.02.01%2023.14%20-%20003.png
http://portal777.webng.com/dast_portal619.com.zip
دست
دست
چشم هايي به رنگ عسل
براي يك لحظه احساس تمام انرژي بدنم به زير صفر رسيده و در حال مرگم!خدايا من چي مي ديدم؟! يه كابوس هولناك كه هرگز نتونستم ازش فرار كنم! فضاي سالن نيمه تاريك بود و با حركت چند رقص نور روشن شد. با باز كردن در، حجم وسيعي از بوي نوشيدني الكلي و سيگار و ادوكلنهاي مختلف به صورتم خورد. تقريبا حدود پنجاه نفر پسر و دختر جوان و تعدادي زن و مرد مست، با صداي ناهنجار موسيقي تندي كه به گوش مي رسيد در هم مي لوليدند! اكثر ظاهري بسيار نامناسب داشته و تعدادي از اونها هم در گوشه و كنار سالن، با مردها نجوا مي كردند .
بقدري از ديدن اين صحنه شوكه شده بودم كه تمام بدنم بي اختيار مي لرزيد.براي اينكه با سر زمين نخورم، دستم رو به چارچوب در گرفتم و توي نور ضعيفي كه وجود داشت، با وحشت به دنبال محسن گشتم .خيلي زود ، اونو در حالي كه مشغول صحبت با دختري بود پيدا كردم .حالا فهميدم چرا اينهمه اصرار داشت كه من هرگز بدون اجازه اون پا به اين خونه نگذارم!
در رو به آرومي بستم و با قدمهايي لرزان بسمت محسن رفتم .همه مست و درگير رقص و خوشگذروني بودند و حتي يك نفر هم متوجه ورود من نشد. نزديك محسن كه رسيدم ، با صدايي لرزان و وحشتزده صداش زدم .ولي صداي آروم و مبهوت من كه به زحمت از حنجره ام خارج شده بود، بين صداي گوشخراش موسيقي و داد و فرياد جوونها و خنده هاي مستانه زنها و مردها گم شد! تمام توانم رو به كمك گرفتم و باز با صداي بلندي اسمش رو تكرار كردم .قهقهه اي زد و دست دختر جووني رو كه بغل دستش بود، فشرد و با گفتن كلمه ي« بله» به عقب برگشت . چنان از ديدن من تعجب كرد تا چند لحظه بي حركت موند! با ناباوري دست دخترك رو رها كرد و به سمتم اومد و مبهوت پرسيد:
- شيدا...... تو اينجا چكار مي كني.........كي اومدي؟!
با حالتي گيج و نفسي بريده پرسيدم:
- محسن اينجا چه خبره؟! اينا كي اند؟!
بازوهاي من رو گرفت و بشدت تكون داد:
- تو چرا اومدي اينجا؟! مگه بهت نگفته بودم هيچوقت بدون اطلاع من نيا؟!
با پريشوني دستي به موهاش كشيد و ادامه داد:
- پس بالاخره نوبت تو شد؟!
با تمام شجاعتي كه در خودم سراغ داشتم دستم رو بالا بردم وسيلي محكمي به صورتش زدم . حتي ديگه سعي نكردم خوددار و مودب باشم .با همه خشم و عصبانيتم فرياد زدم:
- دروغگوي عوضي! واسه همين كثافت كاريهات بود كه نمي خواستي من رو بياري اينجا، آره؟! بگو چرا اينقدر مرموز و مشكوك بودي! من الان از شركتتون ميام آقاي مهندس محسن پارسايي!!
صدام چنان بلند و رسا بود كه چند نفري اطرافمون حلقه زدند و اون دختر لاغر مردني و زشت هم خودش رو به محسن رسوند و دستش رو دور بازوش حلقه كرد و با عصبانيت به من نگاه كرد .اونقدر عصباني بودم كه تمام تنم مي لرزيد .نگاه نفرت انگيزم از چهره دخترك به صورت محسن سر خورد.دستش رو از جاي سيلي من برداشت و چنان نگاه غضبناكي به من انداخت كه رعشه اي به اندامم نشست! با عصبانيت گفت:
- يادت باشه كه با پاي خودت اومدي اينجا! خودت خواستي!!
اين رو گفت و با حركتي سريع دست من رو گرفت و با عجله از بين جمعيت مست و پرهياهو راهي باز كرد و بسمت سالن بالا كشيد .اونقدر تند مي رفت كه من بي اختيار دنبالش مي دويدم ! در حين عبور يكباره چشمم به زني كه زماني فكر ميكردم مادرش بود، افتاد كه در كنار مردي نشسته بود و با موهاش بازي ميكرد! با ديدن من خنده كريه و چندش آوري سر داد و گفت:
- من مي دونستم محسن پسر زرنگيه و مي تونه عروسكي مثل تو رو به دام بندازه!
كم مونده بود از تعجب شاخ در بيارم ! اون كي از آمريكا برگشته بود؟ شايد هم هرگز نرفته بود! كمي اونطرفتر خواهرش رو هم در حالي كه پسر قد بلند و جذابي كنارش بود، ديدم! اون هم با ديدن من لبخند آشنايي زد. بلافاصله فرياد زدم:
- هانيه اينجا چه خبره؟!
ولي صدام هرگز به گوشش نرسيد .خدايا چه بلايي داشت به سرم مي اومد .سعي كردم دستم رو از دست محسن جدا كنم ، ولي اون بقدري مچ دست من رو محكم گرفته بود كه احساس كردم استخوانهاي دستم شكسته! با حركتي سريع من از پله ها بالا برد و در اتاقش رو باز كرد و روي زمين پرتم كرد! توي آخرين لحظات مردي رو ديدم كه از يكي از اتاقهاي سالن به همراه زن زيبا و نيمه عرياني بيرون مي اومد و هر دو قهقهه زنان بسمت پايين مي رفتند!
با ورود محسن ، در اتاق پشت سرش بسته و بعد قفل شد ! در حاليكه روي زمين افتاده بودم با ناباوري به حركاتش نگاه ميكردم .هيچ واژه اي به ذهنم نمي رسيد .كليد رو توي جيب شلوارش گذاشت و لحظاتي در سكوت، به سيگاري كه روشن كرده بود پكهاي محكمي زد .اون از كي سيگاري شده بود؟! شايدم از اول بوده و من خبر نداشتم .دستم رو دور مچ پام كه در لحظه پرت شدن درد گرفته بود، كشيدم و بدون حرف و با بغض سنگين كه توي گلوم كمين كرده بود، به سمتش چرخيدم و نگاهش كردم .دستش رو توي موهاش فرو كرده بود و سرش رو تا آخرين حد ممكن پائين خم كرده بود.
- شيدا! خدا لعنتت كنه! چقدر امشب قشنگ شدي!
از لحن غمگين و بغض آلودش شوكه شدم. اصلا از كارهاي اين پسر عجيب و غريب سر در نمي آوردم! انگار سنگيني نگاهم درست بر قلبش نشست كه ناگهان سرش رو بلند كرد و با نگاهي وحشتناك و متفاوت پرسيد:
- چيه؟! چرا اينطوري نگام مي كني؟!
حرفي نزدم .انگار سكوتم خشن ترش كرد! با حركتي وحشيانه من رو از روي زمين بلند و روي تختخواب پرت كرد . در حاليكه يقه پالتوم رو توي دستش مي فشرد، من رو بسمت خودش كشيد و با صدايي كه بيشتر شبيه به خرناسه ببر بود، زمزمه كرد:
- خب خانم شيدا رها! من وقت زيادي ندارم .بايد بگم اون لحظه كه منتظرش بودي رسيد! خودت خواستي كه من همه چيز رو برات بگم .پس مثل بچه آدم مي شيني و فقط به حرفهاي من گوش مي دي، فهميدي؟! يادت باشه كه اينجا حتي اگر خودت رو بكشي هم كسي به فريادت نمي رسه! شير فهم شد؟!
كم مونده بود از ترس سكته كنم . فقط نگاهش كردم .با نعره وحشتناكي پرسيد:
- شير فهم شد؟!
از ترس زبونم باز شد و با صداي ضعيفي گفتم:
- بله!
- خوبه، حالا شد!
يقه لباسم رو رها كرد و از روي تخت بلند شد .سيگار ديگه اي روشن كرد و با بي تابي و قدم زنان اونو تا ته كشيد .توي اين فاصله منم روي تخت جابجا شدم و سعي كردم با حفظ آرامش ، به حرفهاي محسن گوش بدم .مسلما در كنار اون خطري من رو تهديد نميكرد .بهر حال ما زن و شوهر بوديم و من سعي كردم زن خوبي باشم و افكارم رو متمركز كنم! محسن بي خبر از حال خراب من، پائين تخت نشست و شروع به صحبت كرد:
- همراه هانيه بودم كه تو رو ديدم، جلوي مدرسه ، به نظرمون كيس خيلي مناسبي بودي! چند هفته اي تو رو زير نظر داشتيم و در موردت تحقيق كرديم .بعد با يه نقشه حساب شده كه از طرف هانيه طرح ريزي شد، اون تصادف مصنوعي به وجود اومد و ما با خانواده تو آشنا شديم .همه برنامه ها كاملا دقيق و منظم جلو مي رفت .بعد از آشنايي ترتيب اون مهموني ها رو داديم تا بتونيم قدم بعدي، يعني راضي كردن تو براي ازدواج با من رو برداريم! در ضمن افسانه، يعني همون زني كه تو فكر ميكردي مادرمه ؛ از نزديك با تو آشنا بشه .كار كردن روي تو خيلي سخت بود و احتياج به زمان داشت .تو دختر عاقل و فهميده اي بودي و به راحتي نمي شد فريبت داد. من حتي توي چندين برخورد متوجه شدم كه تو زيركتر و با هوشتر از اوني هستي كه نشون مي دي چون طبع آروم و متانت اجازه نمي داد به راحتي به شخصيتت پي برد. البته خانواده ات هم فوق العاده نكته بين و حساس بودند كه اين، كار منو حسابي سخت ميكرد.ولي تمام نقشه ها ما دقيق و حساب شده بود. شايد تو خبر نداشته باشي كه پدر محترمت يك نفر رو براي تحقيق از من فرستاده بود .متاسفانه اون آدم چندان درستي نبود ، چون با ديدن چك سفيدي كه من براش كشيده بودم دست و دلش لرزيد و خيلي زود تسليم خواسته هاي من شد! نتايج تحقيقات پوشالي اون دقيقا همون حرفهايي بود كه من به اون ديكته كردم .البته تو به دليل داشتن احساسات پاك و طبع لطيفت، من رو خيلي زود پذيرفتي! فكر كردي من واقعا عاشق تو هستم و تو رو براي خودم ميخوام! ولي اينها همه اش نقشه اي بود براي كشيدن تو به اينجا! تمام اين اتفاقها هم لازم بود تا تو با مقدمات كار آشنا بشي. اون برخورد شب اول توي اتاق من هم كه مثلا تصادفي جلوه داده شد، از قبل هماهنگ شده بود براي پيشبرد نقشه! تمام اون دروغها هم در مورد خواهر و پدر و مادرم فقط جزئي از نقشه بود. اونها اصلاخانواده من نيستند! يعني هيچكس نيستند .يك مشت انسانهاي هويت گم كرده اند كه فقط با هم همكارند، همين!
خانواده من سالهاست كه منو فراموش كردن و براي خودشون توي كاليفرنيا خوشند! بهر جهت حالا بايد بهت بگم كه من و تو هيچ نسبتي با هم نداريم .عزيزم، متاسفانه تو بخاطر زيبايي بيش از حدت به بد دردسري افتادي. البته من اميدوارم بودم افسانه هيچوقت تو رو قبول نكنه ولي انگار تور و خيلي بيشتر از اونچه كه فكر ميكردم پسنديد و تمام مسئوليت اين كار رو به عهده من گذاشت! حالا خوب گوشهاتو باز كن تا قشنگ متوجه مسئوليتت در اينجا باشي! تو براي انجام كار خاصي در اينجا منظور شدي .البته قبل از اينكه وارد جريان كار بشي، يه دوره چند ماهه زير نظر افسانه و هانيه مي گذروني .تنها لطفي كه تونستم در حقت بكنم اين بود كه آموزشت رو خودم به عهده بگيرم .در هر صورت تو با من راحت تري تا يه مرد غريبه! از همين امشب هم شروع مي كنيم. در ضمن همين فردا تهران رو به مقصد دبي ترك مي كنيم .همگي با هم....... شيدا كاش تو امشب نمي اومدي .من با هزار بدبختي ذهن افسانه رو در مورد تو منحرف كردم. من ميخواستم تو رو اينجا بذارم و برم .آخه تو خيلي حيفي! ولي حالا ديگه با اين كار احمقانه ات، همه چيز رو خراب كردي .حالا ديگه هيچ راه بازگشتي نيست! مي دونم كه به خانواده ات اطلاع دادي كه پيش مني، ولي تا ديگران بخوان متوجه غيبت تو بشن ، ما از مرز خارج شديم! حالا هم زود آماده شود كه وقت زيادي نداريم!
وقتي حرفهاي محسن تموم شد ، من به معناي واقعي مرده بودم! خدايا چه مي شنيدم؟چه اتفاقي افتاده بود؟ يعني روزگار به همين زودي اون روي زشت و پليدش رو به من نشون مي داد؟ هر كلمه از حرفهاش مثل پتكي بر سرم فرود مي اومد و من هزار بار مي مردم و زنده مي شدم! يعني من واقعا بيدار بودم و با گوشهاي خودم مي شنيدم؟! هر چند كه محسن به صراحت نگفت كه از من چي ميخواد، اما من خوب مي فهميدم كه چه بلايي قراره به سرم نازل بشه! ولي خدايا! شايد اين يه كابوس وحشتناك بود و من به زودي بيدار مي شدم! شايد فقط يه شوخي بي مزه بود! شايد هم محسن مي خواست من رو امتحان كنه ! همونطور مبهوت و مسخ شده نشسته بودم.
محسن نگاهي به من كرد و از جاش بلند شد:
- مي دونم كه يه كمي تعجب كردي ولي همه چيز درست مي شه .نگران نباش عزيزم! من نمي ذارم كسي به تو آسيبي بزنه! خودم همه جا مراقبتم .مي دونم اولش يه كمي برات سخته .ولي كم كم عادت مي كني و ترست از بين مي ره . حالام زود باش، لحظه اي كه مدتهاست انتظارش رو مي كشم داره از دست ميره!
بسمت ميز روبروي تخت رفت و ليواني از محتواي يك بطري پر كرد و لاجرعه سر كشيد. چند لحظه اي در سكوت نگاهش كردم ، يعني اين قيافه جذاب با اون چشمهاي قشنگ و نگاه جادويي، تا اين حد پست و رذل بود؟! به لبهاي ملتهبم حركتي دادم و صدايي به زحمت از حنجره ام خارج شد:
- نه، اين امكان نداره! يعني تو هيچوقت عاشق من نبودي؟! تو اصلا من رو دوست نداشتي؟! همه حرفات دروغ بود، آره؟!
كنارم نشست :
- درست فهميدي خوشگله! هيچوقت دوستت نداشتم .هيچ زني رو هيچوقت دوست نداشتم! از همه شما متنفرم، ولي دلم خيلي برات ميسوزه.فقط همين! تمام حرفهام هم دروغ بود الا يك مورد..........شيدا تو تنها دختري هستي كه به اين اتاق اومدي، تنها موجود زنده اي كه بعد از من به اين چهارديواري پا گذاشت!
بعد در حاليكه موهاي صورتم رو كنار مي زد، با چشمهايي دريده و گستاخ به من خيره شد:
- نميخواي منوبه يه شب خوب و رويايي دعوت كني عزيزم؟!
پروردگارا! چه بلايي داشت سرم مي اومد؟! انگار تازه از خواب بيدار شده بودم .انگار براي اولين بار بود كه محسن رو مي ديدم .اين چهره زشت و نفرت انگيز كه به من زل زده بود، كي بود؟ واي بر من! تازه فهميدم نگاههايي كه من هميشه در اونها دنبال عشق و دلدادگي مي گشتم چقدر وقيح و بي شرم بود! محسن هرگز با عشق به من نگاه نميكرد، بلكه هميشه طوري من رو برانداز ميكرد كه انگار وراي لباسهاي من رو مي بينه و من احمق تازه متوجه اين مساله شده بودم. كاش فقط يه كمي بيشتر دقت ميكردم! زمان داشت از دست مي رفت .بايد هر چه سريعتر براي نجاتم كاري ميكردم .با تمام تواني كه داشتم بسمت محسن هجوم بردم و سعي كردم با ناخنهايم صورتش رو زخمي كنم .ولي محسن پرقدرت تر از من بود و به آسوني دستهاي من رو مهار كرد .توي همون شرايط هم فريادهاي گوشخراشم ساختمون رو به لرزه انداخت:
- كثافت هرزه! مگه از روي جنازه من رد بشي كه دستت به من برسه! تو فكر كردي من كي هستم؟! محسن تو يه حيوون پستي ، تو از احساسات من سوء استفاده كردي! آخه چطور دلت اومد، هان؟ چطور جرات كردي ؟ مگه من چه بدي در حق تو كرده بودم؟ چرا لال شدي؟ چرا جوابمو نمي دي؟
صدام از حالت فرياد به جبغ تبديل شده بود .محسن با تقلاي زياد، دستهامو مهار كرد و سيلي محكمي به گوشم زد كه ناگهان ساكتم كرد و اشكم بي اختيار سرازير شد .
- خفه شو شيدا! ديگه حتي يك كلمه هم نميخوام بشنوم .فهميدي؟!
صداي لرزان محسن برام غريبه بود.نگاه محزون و لبريز از اشكش اين باور رو برام زنده كرد كه اون از يه حسي فرار مي كنه و تمام تلاشش رو بكار گرفته تا اونو ناديده بگيره . شايد اين فرصت خوبي بود و مي تونستم با استفاده از همين مساله، شرايط رو تغيير بدم .
گريه ام به هق هق تبديل شد .آرام و مايوسانه گفتم:
- محسن من تو رو دوست دارم! من عاشقتم! آخه چرا اين كار رو با من مي كني؟
به موهاش چنگي زد و با صدايي مرتعش از تاثير بغض و الكل جواب داد:
- مي دونم ...........لعنت به تو شيدا...........منم تو رو دوست دارم .بخاطر همين هم خواستم تو رو اينجا بذارم و برم! ولي تو همه چيز رو خراب كردي ، همه چيز رو!
احساس كردم چند قدم به موفقيت نزديك شدم .پس حدسم درست بود؛ قبل از اينكه فكر جديدم رو به مرحله اجرا بذارم محسن در حركتي غافلگير كننده و با خشونتي غير قابل توصيف، دست برد و پالتو رو از تنم خارج كرد! نمي دونم اون همه نيرو و انرژي رو از كجا آورده بودم. شايد تاثير ترس از آينده تلخ و هولناكي بود كه انتظارم رو مي كشيد، فقط يادمه كه در آخرين لحظه، عاجزانه خدا رو به كمك طلبيدم .موهام در اثر درگيري باز شده بود و آزادانه به هر سويي مي ريخت .با تمام تلاشم سعي كردم از زير دستهاي پر قدرتش فرار كنم ، ولي اون با سماجت من رو مثل طفلي در آغوش گرفته بود و روي تخت مهار ميكرد.هيچوقت فريادهاي گوشخراشي رو كه مي كشيدم فراموش نمي كنم! محسن براي مهار صداي جيغهاي ممتدم كه كمك ميخواستم، لبهاي سردم رو بوسيد ولي من با تلاش فراوون سعي كردم اونو از خود دور كنم .توي همين اوضاع كه شايد چند دقيقه بيشتر طول نكشيد در اتاق با لگد محكمي باز شد و چند سرباز نيروي انتظامي، اسلحه به دست وارد شدند و بلافاصله محسن رو كه از تعجب و وحشت ، بي حس شده بود با دستبند از اتاق خارج كردند .من بي حال و نفس زنان روي تخت افتاده بودم كه مردي بلند قامت با در جه سرهنگي داخل شد و در پي اون ، شايان و بعد پدر وارد شدند .انگار كه خواب مي ديدم ! با خودم فكر كردم شايد مرده ام كه اينقدر خوشحال و سبكم ! ولي وقتي شايان با چشمهاي متورم و اشك آلود بغلم كرد، باورم شد كه هنوز زنده ام! سرم رو محكم به سينه اش فشردو با صداي بلندي كه تا اون لحظه از زندگيم هرگز بياد نداشتم ، گريه كرد. پدرم هم درست مثل شايان دستهاي سرد و لرزانم رو مي فشرد و گريه ميكرد .با ناله و صدايي كه به زحمت شنيده مي شد گفتم:
- شايان ، خوشحالم كه تو اينجايي!
در حاليكه بوسه شايان رو روي موهام احساس ميكردم، از هوش رفتم .
دقيقا يك هفته تمام توي بيهوشي بودم! در تمام اين مدت پدر و مادر و شايان و بقيه اقوام توي بيمارستان بودند .وقتي به هوش اومدم تا مدتها نمي تونستم حرف بزنم .شبها كابوس هاي وحشتناك مي ديدم و وقتي از خواب مي پريدم با جيغ و فرياد، كمك ميخواستم .
بعد از يك هفته بستري شدن در بخش مغز و اعصاب بيمارستان، به خونه منتقل شدم .اونقدر آمپولهاي آرام بخش قوي تزريق كرده بودم كه تمام بدنم سوراخ سوراخ شده بود .تمام اين كارها رو شايان و پدر انجام مي دادند و من در سكوت مي ديدم كه چطور اشك مي ريزن و ناله مي كنن .ديگه هيچ حسي نداشتم، حتي گرسنگي و تشنگي .بخاطر همين روز به روز ضعيفتر مي شدم .تا اينكه مجبور شدن من رو براي معالجه به خارج از كشور انتقال بدن و به اين ترتيب من و بقيه اعضاي خانواده راهي انگليس شديم . باورتون نميشه اگه بگم هيچ چيزي از اون روزها بخاطر ندارم! هيچ چيزي غير از كابوسهايي كه بسراغم مي اومد . كابوسهايي كه حتي از تعريف كردنشون هم وحشت دارم .توي تمام اين مدت چند ماه، از من فقط صداي جيغ و فرياد شنيده مي شد و نه هيچ صداي ديگري....... حتي يك قطره اشك هم نمي ريختم .
پدر ومادر بيچاره ام توي همون مدت كوتاه به اندازه چند سال پيرتر شده بودند . با نظر دكتر معالجم كه همين دكتر آرمان خودمونه، بيماري من حمله عصبي تشخيص داده شد. به پيشنهاد اون و نظر چند تا از پزشكهاي انگليسي، برنامه اي اتخاذ كردند كه من رو به زندگي برگردونه . راستي نگفتم كه دكتر آرمان از دوستاي خانوادگي ماست كه توي همون جريان با ما به انگليس اومد تا من رو توي همون بيمارستاني كه خودش سالها اونجا فعاليت كرده بود، بستري كنه و از نزديك در جريان روند معالجاتم باشه .
براي اجراي نقشه اي كه براي من كشيده بودند، شايان در نظر گرفته شد ، چرا كه اون تنها كسي بود كه قبل از پيشامد اين حادثه ارتباط خيلي نزديكي با من داشت .طفلكي شايان! چه زجري رو تحمل ميكرد و به روي خودش هم نمي آورد.
بالاخره اون روز رسيد .تمام داروهاي من اون روز قطع شدو از صبح هيچكس به ديدنم نيومد .با اينكه بنوعي از صحنه زندگي خارج شده بودم، ولي متوجه شدم كه امروز نه دارويي خوردم و نه كسي به اتاقم اومده! حتي پرستار مخصوصم هم برام غذايي نياورد .غروب بود كه شايان در زد و وارد اتاقم شد .من اصلا خبر نداشتم كه تمام حركاتم از طريق دوربين هاي مدار بسته كنترل مي شه .در تمام مدتي كه در انگليس بودم يكريز بارون مي باريد .روزها بقدري دلگير و خفقان آور بود كه حتي انسان سالم هم توي محيط بيمارستان احساس كسالت و مرگ ميكرد چه برسه به من!
بمحض ورود شايان، بعد از مدتها بي تحركي، سرم رو به جانب در برگردوندم و اين اولين جرقه بود و همه رو كه توي اتاق ديگه اي حركات من رو نگاه مي كردند، اميدوار كرد .شايان با چهره اي تكيده و رنجور ولي خندان بطرفم اومد و با صداي بلندي كه سعي ميكرد خوشحال بنظر برسه ، گفت:
- به به شيدا خانم عزيز!حالت چطوره؟ مي بينم كه امروز رنگ و روت بهتر شده!
توي سكوت نگاهش كردم .انگار بعد از سالها مي ديدمش ، چقدر لاغر شده بود! رفت كنار پنجره ايستاد و به ريزش بارون نگاه كرد .بعد به سمتم برگشت و دستم رو گرفت و با دلواپسي گفت:
- شيدا جان! اومدم اينجا كه زات خداحافظي كنم.
لحظه اي قلبم از حركت ايستاد و رنگ صورتم پريد .شايان بي خبر از آشوب درونم ادامه داد:
- بابا و مامان هم الان ميان كه ببيننت؛ ما داريم برمي گرديم ايران، البته فقط براي يه مدت .دوباره همگي برمي گرديم كنارت.فقط تو بايد تا ما مي ريم و بر مي گرديم دختر خوب و صبوري باشي .به من قول مي دي؟!
شايان كه منتظر عكس العملي از طرف من بود ، به صورتم خيره شد و من مات و مبهوت از گفته هاش به اون نگاه ميكردم .بعد از چند دقيقه كه سكوت طولاني شد، اشك از چشماش سرازير شد .دستم رو بوسيد و نااميدانه بسمت در خروجي رفت .
- باهات خداحافظي نمي كنم شيدا جان .ما زود بر مي گرديم!
حسابي با خودم كلنجار رفتم .تمام توانم رو به كار گرفتم و سعي كردم يك كلمه حرف بزنم .اونها نبايد من رو ترك ميكردند، من بدون اونها مي مردم.
چند بار دهانم رو باز و بسته كردم اما صدايي از حنجره ام خارج نشد .درست توي لحظه اي كه شايان نااميدانه دستگيره در رو لمس كرد، لبهام به زحمت لرزيد:
- مي خواييد...... من رو.....تنـ.....ها بذاريد؟!
چقدر صدا بم و خش دار بود! توصيف اون لحظه برام مقدور نيست .شايان با ناباوري و بسرعت بطرف من دويد و با فرياد گفت:
- چي گفتي؟! شيدا يه بار ديگه تكرار كن!
به زحمت روي تخت نشستم:
- ميخواي........كجا........بري؟!
با فريادي خفه من رو در آغوش گرفت و در حاليكه صداي گريه اش ، روحم رو خراش مي داد گفت:
- خدايا شكرت! خيلي دوستت دارم شيدا! من بيجا مي كنم تو رو تنها بذارم!!
دستم رو توي موهاش فرو كردم و با دست ديگه ام اشكهاش رو پاك كردم:
- گريه نكن شايان ! گريه تو بيشتر از هرچيزي ناراحتم مي كنه ..........
هنوز جمله رو كامل نكرده بودم كه مادر و در پي اون، پدر و دكتر دوان دوان به اتاقم اومدند .مادر با شادي و گريه من رو در آغوش كشيد و غرق بوسه كرد و براي بازگشت دوباره ام به زندگي، خدا رو صد بار شكر گفت .دكتر و پدر هم هر كدوم بنوعي ابراز خوشحالي كردند .بلافاصله برام غذا آوردند .تمام مدتي كه غذا مي خوردم شايان و مادر با ولع سيري ناپذيري به من نگاه ميكردند ومراقب بودند تا همه غذام رو بخورم! از نگاه اونها خنده ام مي گرفت و شايان مدام سر به سرم مي ذاشت .
بعد از چند ساعت پدر و شايان ودكتر در حاليكه مشغول صحبت بودند از اتاق خارج شدند .مادر با مهربوني نوازشم ميكرد و اصرار داشت كه زودتر استراحت كنم .شايان مجددا برگشت و با خوشحالي گفت:
- قربون آبجي كوچولوي گلم برم كه اينقدر شجاعه! نمي دوني دكتر چقدر خوشحال و اميدوار بود!
لبخندي زدم و با نگاه، مادر را كه از اتاق خارج مي شد بدرقه كردم .با صداي خفه و زنگداري كه به دليل ضعف جسماني ام بود، گفتم:
- خيلي خب، اينقدر لوسم نكن .اگر چندتا سوال ازت بپرسم راستش رو مي گي؟!
- تو جون بخواه عزيزم، كيه كه بده؟!
به شيطنتش خنديدم و دستش رو گرفتم:
- نترس گدا، جون ازت نميخوام ، فقط چند تا سوال...........
با محبت بوسه اي روي موهام گذاشت:
- چي ميخواي بدوني؟
- شايان ميخوام همه چيز رو برام بگي .نگران نباش . من تحملشو دارم . فقط بگو من رو چطوري پيدا كرديد و چي شد كه من الان اينجام؟
چند لحظه با ترديد به من نگاه كرد و بسرعت از در خارج شد .وقتي برگشت با دلخوري گفتم:
- نمي خواستي بگي خب نمي گفتي،چرا فرار كردي؟ من كه زورت نكردن!
خنده اي كرد و نيشگوني از صورتم گرفت:
- من به يه مشورت كوچولو احتياج داشتم .حالا هم همه چيز رو برات مي گم .اين حق توئه كه بدوني.......... اون شب كه تو رفتي ديدن محسن، مادر از تاخير تو نگران شد. آخه سابقه نداشت شما تا اون موقع شب بيرون باشيد .آخر شب كه شد، نگراني و اضطراب ما هم اوج گرفت و بلافاصله به همراه محسن زنگ زديم ولي خاموش بود .حتي شماره منزل و شركتش رو هم گرفتيم كه كسي جواب نداد .حسابي كلافه و درمونده شده بوديم. وتنها راهي كه به ذهنمون رسيد اين بود كه پليس رو در جريان بذاريم .با توافق پدر، عكس تو و محسن رو برديم كلانتري و گفتيم ازتون خبري نيست .بمحض اينكه عكس محسن رو ديدند در كمال تعجب گفتند اين شخص يه كلاهبردار حرفه ايه كه در يك درگيري، يه نفر رو با همدستي دوستاش به قتل رسونده و خيلي ماهرانه به خارج از كشور فرار كرده! الانم چند ساله كه پليس در تعقيبشه .حتي عكسش چندين بار توي روزنامه ها و جرايد چاپ شده! ما بلافاصله آدرس منزل پدري محسن رو به كلانتري داديم و گفتيم كه اونجا زندگي مي كنه كه خبر ديگه شون باعث وحشت بيشتر مون شد! سرهنگ چمني گفت كه اونجا يه خونه فساده كه به سركردگي زني به اسم افسانه اداره مي شه و الان مدتيه تحت مراقبت ويژه پليسه تا در يه فرصت مناسب همه رو دستگير كنن! وقتي سرهنگ اينا رو مي گفت دستهاي پدر آشكارا مي لرزيد و قلب منم چيزي نمونده بود كه سنگ كوب كنه .من مادر رو كه هي اسم تو رو صدا ميكرد و بيهوش مي شد رسوندم خونه خاله مريم و خودم و پدر با مامورهاي آگاهي روانه اونجا شديم .به دستور سرهنگ چمني يه تيم تشكيل شد و با يه عمليات ضربتي قرار شد كه خونه و باند فسادش منحدم بشه .تمام اين اتفاقات در عرض چند ساعت رخ داد ولي حتي نمي توني حدس بزني كه ما چه حالي داشتيم .شايد احساس مرگ كلمه مناسبي باشه! بمحض رسيدن به اونجا با تدابير شديد امنيتي پليس، تمام خونه محاصره شد و توي يه چشم به هم زدن تمام مدعوين به اون مهموني كذايي كه حدود پنجاه – شصت نفر بودند ، دستگير شدند .من ماشين تو رو توي حياط ديدم و مي دونستم كه اونجايي. صحنه خيلي دلخراشي بود كه هر كسي تحمل ديدنش رو نداره .ما، تو رو در حاليكه با شجاعت از حريم خودت دفاع كرده بودي، پيدا كرديم .چقدر نذر و نياز كردم كه تو رو سالم و سلامت پيدا كنيم .وقتي توي بغل من بيهوش شدي، درست يك هفته تمام چشمات رو باز نكردي .وقتي هم بهوش اومدي، فقط كابوس مي ديدي و با داد و فرياد از خواب مي پريدي! محسن هم بعد از دستگير شدن روانه زندان شد.
به پيشنهاد دكتر آرمان تو رو از بيمارستان به خونه انتقال داديم ولي تغييري در حالت بوجود نيامد .بعد از مدتي همگي روانه انگليس شديم و اينجا بستريت كرديم .اينجا يكي از بهترين وپيشرفته ترين بيمارستانهاي جهانه ، راستي اينو نگفتم كه محسن هم دو سه ماهي توي زندان آب خنك خورد و بعد از اينكه كلي از جرم هاش ثابت شد، حكمش صادر شد! محسن به جرم كلاهبرداري و قتل عمد و مشاركت با خانه فساد كه دخترها رو به كشورهاي عربي صادر مي كردند، به اعدام محكوم شد و درست موقعي كه ما به انگليس اومديم، اون و افسانه و چندتا از همدستهاي رديف اولش ، اعدام شدند . توي اين مدت هم كه خودت مي دوني چي شد؟ امروز به پيشنهاد يكي از پزشكهاي معالجت از اين شوك عاطفي استفاده كرديم تا روحت زنده بشه! تمام حركات تو از طريق دوربين كنترل مي شد .ببين چقدر همه نگران بودند! اين تمام اون چيزي بود كه تو دلت مي خواست بشنوي .
بهت زده نگاهش كردم. سرم رو با ناباوري چند بار تكون دادم:
- شايان ، باورم نميشه! آخه چطور ممكنه؟ چرا اين اتفاق براي من افتاد؟ به چه جرم و اشتباهي ؟!
مهربانانه سرم رو بغل گرفت و نوازشم كرد:
- عزيز دلم، در اين كه تو پاك و معصومي اصلا شك نكن . اشتباه از جانب ما كه ندونسته دست به اين عمل زديم .من از همون روز اول هم از حالت نگاه اين پسرك عوضي چندشم مي شد! من خودم يه مردم و نگاه وقيح و بي حياي اون رو درك ميكردم ولي با ديدن خوشحالي شماها، با خودم گفتم شايد زيادي روي تو حساس هستم! راستي تو مي دونستي كه محسن ايدز داشت؟!
كم مونده بود سنگ كوب كنم! با وحشت سرم رو از روي شونه شايان بلند كردم:
- نه! روحم هم خبر نداشت
لبخند اطمينان بخشي زد:
- نترس عزيزم! هيچ خطري تو رو تهديد نمي كنه .همه چيز مرتبه .حالا هم چيزي عوض نشده!
- هيچ چيز غير از قلب و احساس شيداي بيچاره!
بغضم تركيد و زدم زير گريه .دونه هاي اشك بي اختيار راه خودشون رو روي گونه ام باز ميكردند و من هيچ تلاشي براي مهارشون نمي كردم .چيزي حدود دو ساعت در آغوش شايان گريه كردم تا اينكه بالاخره خوابم برد . خوابي راحت و سنگين!
بعد از اونشب داروهام بطرز چشمگيري كمتر شد و يك هفته بعد برگشتيم ايران . اوايل هفته اي چند روز مي رفتم مطب دكتر آرمان و زير نظرش بودم . ولي حالا فقط چند وقت يكبار ، يه سري بهش مي زنم و از راهنماييهاش استفاده بهينه ميكنم . يه مدتي دچار سردردهاي شديد مي شدم و مجبور بودم قرصهاي آرام بخش مصرف كنم . كه الان همه رو كنار گذاشتم .از اون حادثه به بعد ، من و شايان دو تا يار جدا نشدني هستيم به پاس تمام محبتها و رنجهاي بابا و مامان تصميم گرفتم؛هرگز به اون حادثه شوم فكر نكنم و اونا رو مثل يه جسم اضافه بكنم و از روانم دور كنم! با اينكه خيلي سخت بود ولي موفق شدم .حالا همه چيز به روال عادي برگشته ولي انگار توي سينه ام جاي يه چيزي خاليه! يه چيزي مثل قلب!
چشم هايي به رنگ عسل
چشم هايي به رنگ عسل
بيوگرافي و عكس لطيفه گودرزي گوينده اخبار جوانه ها
معرفي با خودتون ؟
(مي خندد) لطيفه گودرزي هستم، متولد دي ماه سال 1363. كارشناسي ارشد مهندسي صنايع غذايي از دانشگاه علوم و تحقيقات تهران. و در حال حاضر گوينده خبر جوانه ها.
چي شد كه وارد اين حرفه شدين؟
هميشه اجراي برنامه هاي تلويزيون از روياهاي كودكيم بود. براي تحقق اين آرزو سالها تلاش كردم.
فعاليت حرفه اي رو از چه سالي شروع كردين؟
از سال 84 با برنامه سيماي نور شبكه دو كارمو آغاز كردم و 19 دي سال 85 اولين اجراي زنده من در برنامه دخترانه شبكه اول سيما روي آنتن رفت و تا ارديبهشت سال 86 با گروه خانواده همكاري داشتم . پس از اون بعد از پشت سر گذاشتن تست هاي متعدد وارد عرصه خبر شدم.
از همون ابتدا در خبر جوانه ها بودين؟
بله، به عنوان خبرنگار، دبيرخبر و گوينده در اين بخش مشغول به كار شدم.
در حال حاضر در بخشي فعاليت مي كنين؟
علاوه بر گويندگي خبر جوانه ها، در خبر علمي ، فرهنگي و هنري شبكه 4 به عنوان دبير مشغول به كارم.
چرا خبر علمي و فرهنگي ؟
بنا به دلايلي و البته با توجه به رشته تحصيلي ام كه مرتبط بود به اين بخش و همچنين به علت علاقه اي كه به بخش اين خبري داشتم اين خبر رو انتخاب كردم.
از شرايط فعلي راضي هستين؟
بله راضيم.تحريريه بسيار خوب و همكاران پرتلاشي دارم كه هر كدام در ويرايش و تنظيم خبر استاد هستند.جناب آقاي ربيعي سردبير محترم اين بخش و جناب آقاي احمدي همكار و هر دو استاد بنده هستند و البته دو تن از همكاران خوبم رو هم فراموش نكنم جناب آقاي بهمن يار و خدادوست.
چرا خبر اينقدر خشك و رسميه؟
البته خبر جوانه ها چون ويژه نوجوون هاست از اين قاعده مستثني است اما چون هدف خبر اطلاع رسانيه اين حالت رسمي رو از قديم داشته ولي امروزه اين سيستم تقريبا در همه جاي دنيا منسوخ شده است و گوينده ها بايد به سمتي پيش برن كه بتونن علاوه بر اطلاع رساني با مخاطب ارتباط برقرار كنند كه اين يكي از اهداف پيش روي رسانه ملي است.
خب از خبر فاصله بگيريم. در اوقات فراغت چه مي كنيد؟
اخيرا كه حسابي مشغول پايان نامه بودم و اوقات فراغتي به اون صورت نداشتم ولي معمولا سنتور مي زنم.
بهترين تفريحتون چيه؟
سفر كردن رو خيلي دوست دارم.
به يادموندني ترين سفري كه رفتين؟
سفر به خانه خدا در زمان دانشجويي بهترين سفر زندگيم بوده.
رنگ مورد علاقه تون چيه؟
نيلي و صورتي روشن.
چه فصلي رو بيشتر دوست دارين؟
زمستونو به خاطر تولدم ولي كلا بهار فصل مورد علاقه منه.
آخرين كتابي كه خوندين چي بود؟
شاهزاده امي تيس.
به تنوع توي زندگيتون چقدر اهميت مي دين؟
تنوع از چه نظر؟ به طور كلي ريسك پذير بودن خوبه چون زمينه پيشرفت رو فراهم مي كنه.
كلام آخر؟
ساقيا آمدن عيد مبارك بادت.
گفت و گو با مجري موفق تلويزيونباشگاه جواني برنا/ مهندسي كشاورزي خواندم گرايش علوم صنايع غذايي، رشته ام هيچ ربطي به كارم ندارد! اين ها را سحر امامي 23 ساله مي گويد و معتقد است متناسب با علاقه اي كه داشته فعاليت و تلاش كرده و بدون هيچ آشنايي وارد صدا و سيما شده. مي گويد تست دادم و تستم سال 87 در مجموعه "به خانه برمي گرديم" در شبكه تهران قبول شد و كارم را با گروه اجتماعي شبكه تهران شروع كردم و از خرداد 89 هم وارد شبكه خبر شدم. سحر در برنامه به خانه برمي گرديم مجري بخش دانستي هاي برنامه بود و اين روزها "صبح با خبر" را در شبكه خبر اجرا مي كند.
* هنوز هم با شبكه پنج همكاري مي كني؟
گوينده هاي خبر تازگي ها نمي توانند اجرا در شبكه خبر داشته باشند و همزمان با شبكه هاي ديگر كار كنند. يك سال و خورده اي در شبكه تهران فعاليت مي كردم.
* شرايط پذيرش براي اجرا چه بود؟
من براي تست معرفي شدم. تست روتين كه صحبت مي كني . شعر مي خواني و يك موضوع را انتخاب مي كنند و بايد در مورد آن صحبت كني. يادم هست كه ماه مبارك رمضان بود و استرس زيادي داشتم. ولي خوب تصويربرداري كه هيچ وقت ديگر نديدم اش، شرايطي را برايم فراهم كرد و خودش هم نشست و گفت:"فكر كن براي خودت اجرا مي كني." تست دادم و سه ماه گذشت و اصلا فكر نمي كردم كه قبول مي شوم و خبري شود!
اما قبول شدم و مداركم را به گروه اجتماعي دادم و شروع كردم. اولين برنامه ام يك برنامه زنده بود. معمولا كسي كه وارد اين حرفه مي شود اول برنامه توليدي مي گيرد. اولين كاري كه اگر ايرادي و اشكالي داشتي از آن درمي آورند. اين طوري بود كه وارد حرفه اي شدم كه خيلي دوستش داشتم. سعي مي كنم به خاطره علاقه ام تلاش كنم.
* گفتي در صدا و سيما آشنا نداشتي؟
نه.
* قبل از اينكه تست بدهي در تلاش ورود به سازمان بودي؟
بله تلاش مي كردم. چون من دوست هم دانشگاهي ام (لطيفه گودرزي) اخبار جوانه ها را مي گويد. از او خيلي راهنمايي گرفتم. اما خيلي اتفاقي تست دادم و وارد سازمان شدم. ممكن است وارد شدن راحت باشد، ولي برايم خيلي سخت بود. چون هميشه بايد تلاش كني تا كهنه نشوي.
*دوستت چه راهي پيشنهاد كرد؟
اينكه روي خواسته ات اصرار كن و پيگير باش . تست بده . حتي يادم هست كه در نمايشگاه بين المللي قرآن در مصلي كه آقاخاني كه الان مدير كودك شبكه دو است، تست مي گرفت، تست دادم. حتي تا آن جا هم رفتم.
* شرايط ورود به شبكه خبر كه حرفه اي تر و تخصصي تر كار مي كند، فرق نمي كرد ؟
چرا. از زماني كه تستم را براي مدير گروه اجتماعي شبكه خبر بردم تا زماني كه روي آنتن شبكه خبر رفتم، حدودا يك ماه طول كشيد و يك ماه تست هاي فوق العاده سنگيني از من گرفتند. در شبكه تهران تست استديو نداده بودم. تست ري اكشن هاي مختلف و تست اجراي زنده در استديو را دوباره از من گرفتند. تست هاي مشكلي گرفتند.
* تست استديو چه بود؟
در تست استديو نشستم، تصويربردارها آمدند و عين يك برنامه زنده را اجرا كردم، بدون موضوع، فقط مي خواستند بدانند كه آمادگي اش را دارم يا نه فردا يا دو روز ديگر اگر اجراي زنده داشته باشم.
*چه حسي داشتي وقتي كه در تست قبول شدي؟
خوشحال بودم.سه ماه طول كشيده بود از كارم در مجموعه برنامه به خانه بر مي گرديم، با تهيه كنندگي دكتر روغني ها كه الان قائم مقام جام جم است، فاصله گرفته بودم و استرس داشتم. اگر بگويم خيلي ريلكس بودم نه اين طور نبود. هميشه تصورم از خبر، خشك بود. اينكه نبايد بخندم. بايد خيلي جدي باشم و تپق نزنم. بعد بخش مطبوعات را خواندم و تپق زدم. يادم هست صالحي (يكي از همكارانم) گفتند: اصلا تپق موردي ندارد. ولي كلمه اي نبايد اشتباه خوانده شود.
* و اگر اين اتفاق بيافتد چه طور مي شود؟
شبكه خبر، شبكه بين المللي است و اگر كلمه اي اشتباه خوانده شود، ممكن است برداشت ها متفاوت باشد و به عنوان رسانه اي كه وظيفه اطلاع رساني درست را برعهده دارد زير سوال مي رود. برنامه صبح با خبر، صبحگاهي است. يعني شروع برنامه ها است و از آن گذشته براي خودم هم خوب نيست.
* در كدام برنامه بيشتر تپق زدي؟
به خانه برمي گرديم. كار اولم بود، زنده بود و نكات دانستني مي گفتم. بايد اندازه و مقدار مي گفتم و سعي مي كردم حفظ كنم. همين تكيه نكردن به متن باعث تپق مي شود. البته هر چه بگذرد، كارت راحت تر مي شود. الان خيلي راحت و با آرامش اجرا مي كنم. حتي اگر اشتباه كنم.
* اجراي زنده به عنوان اولين تجربه سخت نبود؟
چرا. اما شايد مجري اي كه كارش را با اجراي زنده شروع مي كند، خيلي آبديده مي شود، چون مجري بايد خودش را در يك لحظه تغيير بدهد.
* كار توليدي راحت است؟
تا به حال جز يك كار گزارشي براي شبكه آموزش در "برنامه صبح و آموزش" كار توليدي نكردم.
*انتخابت براي برنامه صبح با خبر روال خاصي داشت؟ آقاي آقابيگي كه استادم هستند و الان با او اجرا مي كنم، همراه تهيه كننده ها و مدير گروه كه به رحمت خدا رفته، جلسه گذاشتند و از بين كساني كه كانديد شده بودند و الان همكارانم هستند، سوال هايي كردند و بعد انتخاب شدم.
*بعضي از مجري ها، از پوشش خاصي استفاده مي كنند، به هر دليلي، تو چرا استفاده نمي كني؟ هر كس دوست دارد متفاوت باشد. با استفاده از رنگ تيره مخالفم. شايد به ندرت در شهادت ها از مشكي استفاده كنم. سعي مي كنم حتي از رنگ هايي كه در روتين شبكه خبر استفاده نمي شود، استفاده كنم. مثلا قرمز يا سبز روشن، به خاطر پوشش چادر مشكلي ندارد. اما اگر در برنامه به خانه بر مي گرديم مي پوشيدم، مي گفتند مختص گروه كودك است. رنگ هاي شاد با تُن گرم كه فضاي فانتزي ايجاد كند، استفاده مي كردم نه رنگ هاي خيلي تند. اما حالا استفاده مي كنم، چون احساس مي كنم علاوه بر اينكه خودم احساس خوبي دارم، بيننده هم علاوه بر اينكه دارد برنامه گروه اجتماعي شبكه خبر را مي بيند ممكن است ذهنيت و روحيه اش هم با ديدن يك رنگ شاد تغيير كند. البته در رسانه، همه همكاران ما حجاب و شئونات را رعايت مي كند.
* استفاده از چادرهاي رنگي را توصيه مي كني؟
خود من به شخصه دوست ندارم. چادر را با رنگ مشكي دوست دارم، نه رنگ قهوه اي و سبز، من اين رنگ ها را نپسنديدم.
* اولين بار كه اين چادرهاي رنگي را ديدي چه به ذهنت رسيد؟ ايجاد يك سبك متفاوت.
* متفاوت؟ خوب يا بد؟
نمي توانم بگويم. چون كارشناس نيستم. شايد كارشناسي شده باشد. در شبكه هاي سراسري حتما بازتاب و جنبه هاي مختلفش را بررسي مي كنند. يك سري موافق بودند و يك سري مخالف، ما بايد به نظر هر دو گروه احترام بگذاريم.
* فرض كن يك خانم با اين پوشش وارد خيابان شود!
فكر نكردم. چون نديدم.
* بعضي از بازيگرها به خاطر چادر سر كردن مورد نامهري قرار گرفتند، نظرت چيست؟
با اين قضيه مخالفم. البته در محيطي كار مي كنم كه با بازيگرها ارتباط ندارم، اما در مورد خودم و همكارانم اصلا اين طور نبوده. اخلاق كاري داشتن و اينكه در كار چقدر جدي تر هستي، از پوشش مهم تر است. البته اين هم متناسب با شخصيت و روحيات يك فرد است. مثلا مي گويند، اگر ساده بگردي. نگاه اطرافيان به تو فرق دارد و اگر روي مد بگردي اينطور نيست!
*به بازيگري فكر كردي؟
در مصاحبه ام با مجله مادران در جواب اين سوال گفتم، دوست دارم در گروه سياسي و خبر كار كنم. آن موقع در برنامه به خانه بر مي گرديم بودم. الان سوال شما را خيلي با دقت جواب مي دهم، چون ممكن است بعد اين اتفاق بيفتد و وارد آن مجموعه كاري شوم. پيشنهاد شد تست بازيگري بدهم، اما اصلا دوست نداشتم از اجرا فاصله بگيريم.
*در صدا و سيما تفاوت نگاه وجود ندارد، در مورد كسي كه چادر سر مي كند يا كسي كه مانتو مي پوشد؟
فكر مي كنم تفاوت نگاه، زماني پيش مي آيد كه شما يك ويژگي خاص داشته باشي. مثلا مجري توانمندي باشي. اين ويژگي باعث تفاوت نگاه مي شود. فكر نمي كنم زياد اينطور باشد و البته من با اين موضوع برخورد نكردم.
*زمان گزينش در صدا وسيما جز صدا، به چه چيزي توجه مي شود؟
وقتي مي خواهند تو را به عنوان مجري انتخاب كنند، هم به قيافه ات نگاه مي كنند كه خوب باشد و هم اينكه صداي خوبي داشته باشي. چون وقتي بيننده اي صبح از خواب بيدار شده و در حال عوض كردن كانال است، مطمئناً نمي داند راجع به چي صحبت مي كنند. مثلا اگر صرفاً دنبال اخبار روز بگردد، شبكه خبر يا شبكه يك را مي بيند. اما در حالت عمومي بيشتر شبكه اي را انتخاب مي كنيد كه اول صداي گوينده و بعد تصويرش شما را جذب كند. نمي گوييم تصوير خاصي باشد، خيلي زيبا باشد يا صداي خاصي داشته باشد. تصوير و صدايش بايد در حد معمول باشد تا بيننده را جذب كند و پاي آن برنامه بنشاند.
*اين بحث خوب بودن تصوير، چه طور تعريف شده؟
دقيقا نمي دانم. مثلا در شبكه خبر كه بين المللي است از طرف بيننده اي در ويرجينيا ديده مي شوم و آن موقع نماد مردم كشورم هستم. پس بايد ويژگي هاي معمول را داشته باشم.
* چقدر حقوق مي گيري؟
بايد جواب بدهم؟ جواب نمي دهم!(خنده)
* راضي كننده است؟
به حقوق و به مزايايش فكر نمي كنم.
* شعار مي دهي؟
اصلا، چون موقعيت كاري اي داشتم كه ممكن بود از لحاظ اقتصادي در آمد بيشتري برايم داشته باشد. ولي صرف علاقه آمدم سمت شغلي كه دوستش داشتم.
* در مورد آرايش مجري ها چه نظري داري؟
دستور اكيد مدير شبكه و مقام مقام در هر شبكه اي اين است كه گريم در حد گريم و محوسازي تعريف شود. مثلا اگر عيبي در صورت مجري وجود دارد، جوش يا چيزهاي اين شكلي برطرف شود. اين موضوع تعريف و بخش نامه شده. استفاده از هر گونه خط لب، خط چشم، ريمل، رژ لب، رژ گونه ممنوع است. اما داشتم تلويزيون مي ديدم، مراسم تقدير از يكي از سريال ها بود، اصلا خانم ها را نشان ندادند!
* از ديد يك مجري به اين قضيه نگاه نكن. از زاويه ديد يك دختر جوان ببين و بگو.
هر خانم وقتي مي رود مهماني يك جوري لباس مي پوشد و خودش را درست مي كند. اين پوشش حتمادر محل كار فرق دارد.چون هر محل مقتضيات خاص خودش را دارد. بايد يك سري ضوابط و شرايط را رعايت كني، وقتي وارد صدا و سيما مي شوي وظيفه ات حساس تر مي شود. چون ممكن است شما را بيرون ببينند. شما نماينده رسانه در بيرون مي شويد. خيلي صحنه زشتي دارد وقتي مثلا خانمي را با نوعي آرايش روي آنتن ببينيد، بعد غليظ ترش را يك جاي ديگر ببينند. ولي همه همكارانم حداقل در شبكه هاي تهران و خبر به ضوابط معتقد هستند.
البته گاهي هم هست كه مقنعه يا روسري سر مي كني با رنگي كه رفكلس آن به صورت ات رنگ مي دهد. بيننده خيال مي كند اين خانم با روزهاي قبل فرق كرده و قشنگ تر شده، نمي داند كه شايد رنگ روسري روي چهره اش تاثير بگذارد. اين مورد درباره خود من پيش آمده و اين به ميزان گريم ربطي ندارد.
* دوست داري چه كسي مهمان برنامه ات در صبح با خبر باشد؟
در حوزه هاي مختلف مي شود ميهمان هاي مختلفي دعوت كرد. نمي دانم. مي گويم مجري هيچ وقت نبايد دوست داشته باشد.
* در مورد پوشش بازيگران در صدا و سيما، مثلا در مورد پوشيدن دامن چه نظري داري؟
مثلا دامن پُرچين خيلي زيبا است، ممكن است اگر در خانه باشم حتما بپوشم اش. ولي آيا من با شخصيت خانوادگي ام مي پذيرم، بيرون از خانه هم اين را بپوشم يا نه. اين ديگر بستگي به شخصيت شما دارد. به عنوان يك جوان مي گويم اگر بازيگري را ببينيم كه حتي شخصيت و نوع بازي اش را دوست دارم، در نهايت خودم تصميم مي گيرم كه نوع پوششش را انتخاب كنم يا نكنم.
* آخرين فيلمي كه ديدي؟ يادم نيست.
* اسم فيلم يا سريالي در ذهنت هست كه پوشش خانم ها در آن به نظرت خوب آمده باشد؟
نه. خاطرم نيست.
* از بين شبكه ها كدام را ترجيح مي دهي؟
شبكه يك، تهران و خبر.
* اگر رييس جمهور مهمان برنامه ات بود چه سوالي از او مي پرسيدي؟
براي اينكه جوان ها راحت كار پيدا كنند، راحت ازدواج كنند و در حرفه شغل و شرايطي كه دوست دارند بتوانند بالنده و مثمر ثمر باشند، چه بستري را آماده كردند.
* در طراحي سوالات برنامه صبح با خبر نقش داري؟
كارشناس خبري داريم. در چهل درصد موارد كار طراح سوال را كارشناس خبري انجام مي دهد. ولي در بقيه موارد سوالي كه متناسب با بحث به ذهنم مي رسد مي پرسم. مثلا گاهي ممكن است به سوال كارشناس خبري در وهله دوم نگاه كنم، يعني اول سوال خودم را بپرسم و خيلي وقت ها سوال كارشناس ارجحيت دارد. بايد اطلاعات جمع كني، روزنامه بخواني، سايت هاي خبري و خبرگزاري ها را بگردي، از موضوعات روز خبر داشته باشي و به اين فكر كني كه برنامه زنده است و شايد يكدفعه قرار شود راجع به موضوع ديگري صحبت كني.
*اجراهاي خودت را مي بيني؟
صبح با خبر را تا به حال نديدم. چون زنده است و نوارش را از سروش سيما نتوانستم تهيه كنم. ولي تكرار به خانه برمي گرديم را مي ديدم.
بيوگرافي و عكس لطيفه گودرزي گوينده اخبار جوانه ها
بيوگرافي و عكس لطيفه گودرزي گوينده اخبار جوانه ها
سريال مرد نقره اي
سريال مرد نقره اي از شبكه سه سيما پخش مي گردد
دريافت تيتراژ سريال مرد نقره اي از اينجا
مرد نقره اي,سريال مرد نقره اي,بازيگران فيلم مرد نقره اي
بهاره افشاري در مرد نقره اي
سريال مرد نقره اي
سريال مرد نقره اي
آندرويد ۲.۳.۴ براي Galaxy S
سامسونگ در ماه گذشته با عرضهي يك بروز رساني، امكان نصب سيستمعامل آندرويد نسخهي ۲.۳.۳ را براي گوشي Galaxy S (يا همان I9000) فراهم نموده بود، ولي به نظر ميرسد كه اين كمپاني قبل از آن به فكر نسخه بعدي اين سيستمعامل، يعني آندرويد ۲.۳.۴ بوده است.به گزارش سايت Samfirmware، سامسونگ بهتازگي و با ساخت يك آپديت، سيستمعامل آندرويد ورژن ۲.۳.۴ را نيز، براي استفاده در اين گوشي همراه آماده نموده است. اين آپديت نرمافزاري، كه تاريخ ساخت آن سوم ژوئن است، با نام I9000XXJVP هم اكنون از سايت فوق قابل دريافت ميباشد. البته در ابتدا بايد به عضويت رايگان اين سايت در آييد. سپس با مراجعه به اين لينك :
http://www.samfirmware.com/WEBPROTECT-i9000.htm
ميتوانيد فريمورهاي موجود براي گوشي Galaxy S را مشاهده و دانلود نماييد.
http://pariyana.com/wp-content/uploads/2011/06/galaxy-s-review-sunlight.jpg
منبع :
http://pariyana.com/id/android-2-3-4-for-galaxy-s/
آندرويد ۲.۳.۴ براي Galaxy S
آندرويد ۲.۳.۴ براي Galaxy S
رمان همخونه(54 تا 62)
فصل 54صبح روز بعد ساسان فرناز و يلدا را تا دانشگاه رساند... نرگس هم آمده بود.
نرگس رو به يلدا گفت سلام .چه خبر؟از ديشب تا حالا اتفاق خاصي نيافتاده؟ شهاب نيومد دنبالت؟
نه من هم از خونه ي فرناز اينا اومدم.
نرگس متفكر و غمگين بر جاي نشست...يلدا نگاهي به كلاس انداخت. سپيده از ته دل برايش دست تكان
داد و يلدا به زور لبخند زد و تحويلش گرفت. چه آشوبي در دلش داشت فقط خدا ميدانست.
ساعت نزديك سه شده بود . يلدا وسايلش را جمع كرد و راه افتاد. از بچه ها خداحافظي كرد و زودتر از
بقيه از كلاس خارج شد. خيلي زياد مشتاق شنيدن حرفهاي كامبيز بود. احساس ميكرد اين حرفها آخرين
حرفهايي است كه راجع به شهاب خواهد شنيد.
كامبيز دم در ايستاده بود و با ديدن يلدا از راه دور دست تكان داد و بسوي اتومبيلش رفت.
يلدا دوان دوان نزديك شد و بعد از سلام .كامبيز در را باز كرد و يلدا فوري سوار شد. اتومبيل از آنجا بسرعت دور
شد و شهاب كه تازه رسيده بود غضبناك به رفتن آنها خيره ماند.
نرگس و فرناز تازه وارد محوطه شده بودند كه شهاب بسويشان حركت كرد.
نرگس گفت خدا مرگم بده. شهاب اومده.
فرناز گفت گور مرگش. اصلا معلوم نيست چه دردي داره؟
شهاب نزديك شد و سرسري سلام و احوالپرسي كرد . فرناز و نرگس با نگاه جدي و غضبناك شهاب دلشوره
گرفتند .نميدانستند چه بگويند...
شهاب پرسيد يلدا كجاست؟ مگه ديشب با شما نبود؟
فرناز جواب داد .چرا اما امروز زود رفت .گفت كار داره.
شهاب با حالت عصبي چنگي به موها زد و چشمها را تنگ كرد و خيره به فرناز گفت يعني شما نميدونستيد
كه با كامبيز قرار داره؟
نرگس كه فهميد اوضاع بهم ريخته و پيچيده شده پيش دستي كرد و گفت آقا شهاب. يلدا به ما گفت قراره
بياد و راجع به مشكلي كه براش پيش اومده صحبت كنه.
فرناز نگاه خيره اي به نرگس انداخت و گفت يلدا نميخواست بره . اما آقا كامبيز گويا اصرار داشته مطلبي
رو به يلدا بگه. براي همين يلدا رفت...
شهاب كه پره هاي بيني اش بازو بسته ميشدند گفت رفتند خونه كامي؟
نرگس و فرناز اظهار بي اطلاعي كردند...
شهاب همانطور عصباني از آنها خداحافظي كرد و بسوي اتومبيلش دويد.
نرگس و فرناز صداي قلبشان را ميشنيدند.
نرگس گفت نميدونم چرا وقتي شهاب رو ميبينم (اينطوري حرف ميزنه) ناخواسته دست و پام رو گم ميكنم.
يلداي بدبخت حق داره نتونه حرفش رو به اين بزنه. چقدر از خود راضي و مغروره؟ خداوكيلي خيلي جديه.
هركاري كردم نتونستم دو كلام باهاش حرف بزنم. شايد ميشد يلدا رو از اين وضعيت نجات داد.
خدا بداد يلدا برسه. خيلي عصباني بود.
شايد خبر داره كامبيز براي چي با يلدا قرار گذاشته.
اصلا اين از كجا خبر داشته؟
چه ميدونم. شانس يلدا ست.
ميخواستم بهش بگم چرا نامزد عتيقه ي پرروت همراهتون نيست؟ مگه دندونش ناراحت نبود؟
آره . ما خيلي چيزها ميخوستيم بگيم. ولي نميدونم چرا لال شده بوديم.
فصل 55
هواي درون اتومبيل گرم و مطبوع مينمود و يلدا احساس رخوت خوشايندي داشت. دوباره هوا ابري بود.
و باران هم نم نم ميامد. كامبيز همانطور كه ميرفت ساكت بود...يلدا هم... با اينكه مشتاق شنيدن
حرفهاي كامبيز بود اما سعي داشت كامبيز را بحال خود بگذارد تا هر وقت كه خواست شروع كند.
كامبيز اتومبيل را در گوشه ي دنجي در نزديك يك كافي شاپ متوقف كرد.
يلدا پرسيد بايد پياده بشيم؟
كامبيز با حيرت گفت مگه دوست نداري.نه؟
ميشه توي ماشين صحبت كنيم؟
كامبيز لبخندزنان در حالي كه كاپشن سفيدش را از پشت ماشين برميداشت گفت هرطور ميل شماست.
من الان برميگردم.
و كاپشن را پوشيد و دوان دوان بسوي كافي شاپ دويد. بعد از دقايقي با يك سيني برگشت.
باران تند شده بود و كامبيز بسرعت سوار شد. هيجان خاصي در نگاه و رفتارش موج ميزد.
يلدا تشكر كنان فنجان شير كاكائوي داغ را برداشت.
كامبيز گفت شير كاكائو دوست داري؟
بله خيلي.
پس اول بخوريم بعدحرف بزنيم.
كامبيز موزيك ملايمي گذاشت و از جشن عروسي كيميا صحبت را شروع كرد تا اينكه يلدا گفت
آقانيما هم پسر خوب و با شخصيتي بنظر ميياد. مطمئنا زندگي خوبي خواهند داشت.
آره دوتاشون خيلي بهم شبيهند . البته بيشتر از جهت افكار منظورمه.
يلدا ديگر حوصله اش سر ميرفت. نفسي كشيد و گفت خب من منتظرم.
كامبيز با شيطنت نگاهش كرد و خنديد و بعد گفت منتظر چي؟
منتظر شنيدن چيزي كه به خاطرش امروز قرار گذاشتين و الان من اينجام.
كامبيز كه يواش يواش لبخند از صورتش ميرفت. گفت باشه. ببين يلدا ميخوام بدونم چه برنامه اي براي
آينده ات داري؟
يلدا جا خورد. اما چون هميشه به كامبيز اطمينان كرده بود. اينبار هم با اعتقاد به اينكه منظور كامبيز
فضولي نيست پاسخ داد براي آينده ام . خب دقيقا نميتونم بگم.
كامبيز جدي شد .صاف نشست و گفت ببين يلدا . راستي از اينكه يلدا خانم نميگم ناراحت نميشي؟
يلدا با حالتي كه معلوم بود با كامبيز رو دربايستي دارد گفت نه.
خب . ميخوام بدونم تا كجا ميخواي پيش بري؟ يعني تا كي ميخواي صبر كني؟
درست منظورتون رو متوجه نميشم.
كامبيز نفسي كشيد و گفت نميخوام فكر كني دارم فضولي ميكنم. سوالاتم مربوط به حرفي است كه ميخوام بزنم.
خب همونطوري كه خودتون در جريان هستيد دقيقا يك ماه ديگر از موعدي كه حاج رضا براي ما درنظر گرفته
باقيمونده. و با توجه به مسائلي كه پيش اومده و شما در جريان هستيد چيز ديگه اي بجز قرار اوليه ي ما
اتفاق نخواهد افتاد.
كامبيز ابروها را بالا داد و گفت پس علاقه بين شما وشهاب چي ميشه؟
يلدا ديگر هيچ چيز را كتمان نكرد وگفت هيچي من چيزي رو دوست دارم كه شهاب دوست داشته باشه.
وقتي اون دوست داشته باشه با يك نفر ديگه زندگي كنه يا خارج از كشور بره. من هم براش دعا ميكنم كه فقط
خوشبخت بشه.(نميدونست چگونه اين جملات را گفته است و آيا واقعيت دارند يا نه)ا
خب. پس اينطور كه معلومه هردوتون تصميمتون رو گرفتيد.
يلدا از شنيدن كلمه ي هردوتون دلش خالي شد و با رنگ پريدگي به كامبيز چشم دوخت.
كامبيز نگاهش كرد وگفت چون از حرفهاي شهاب و از تصميم گيريهاي تيموري هم اينطور بنظر ميرسه كه
تغييرخاصي در روابط شما بوجود نمياد . البته من خيلي با شهاب صحبت كردم و ميدونم كه ... ميدونم كه دوستتون داره
شايد اينطوري كه من ميگم نباشه .شايد خيلي غليظ تر و بيشتر از اين حرفها.
اما نتيجه مهمه. مهم اينه كه اون توي اين شرايط نتونست درست عمل بكنه. نتونست به حرف دلش ارزش
بده و نتونست جلوي تصميم تيموري در بياد كه خب دلايل خودش رو داره. وقتي حرفهايش رو در مورد تيموري
ميشنوم خب تا حدودي بهش حق ميدم. من تا حالا به چيزي كه ميخوام بگم خيلي فكر كرده ام و شما اينرو
بدونيد كه هيچ پاسخي فعلا از جانب شما نميخوام بشنوم. دلم نميخواد با شنيدن حرفم اعتماد و اطميناني
كه نسبت به من توي اين مدت داشتيد خللي درش وارد بشه. پس ازتون خواهش ميكنم حرفي رو كه ميخوام
بزنم بپاي سوء استفاده يا فرصت طلبي من نگذارين...
يلدا سراپا گوش شده بود و خيره به كامبيز منتظر شنيدن حرف اصلي در دلش ولوله اي بر پا بود...
كامبيز آب دهانش را قورت داد و ادامه داد...يلدا وقتي از پيش شهاب رفتي به من فكر كن.
به خودم . به خانواده ام كه نميدوني چقدر شيفته ي تو شده اند. و به آينده ي خودت . من... من بهت قول
ميدم از تو عشق نخوام. ولي عاشق شدن رو بهت ياد بدم. بهت نشون بدم كه لياقت تو چيه. و به همه نشون بدم
كه تو ارزش چه چيزهايي رو دراي.من از روز اول كه حاج رضا ازم خواست باشهاب راجع به تصميمش حرف بزنم
ميدونستم كسي رو كه حاج رضا تاييد كنه حرف نداره و وقتي تو رو توي محضر ديدم با خودم گفت حاج رضا
كم گفته كم از تو تعريف كرده و زيادي براي پسرش خواسته. من براي اينكه شهاب قدر تو رو بدونه خيلي كارها
كردم خيلي حرفها زده ام اما تا الان نتيجه اي نداده...
يلدا متحيرانه به حرفهاي كامبيز گوش سپرده بود. بايد حدسش را ميزد. با توجه به رفتارهاي اخير كامبيز و
خانواده اش كاملا مشخص بود كه كامبيز چه چيزي دردل دارد اما يلدا هنوز نميدانست كه آيا عاشق واقعي اوست
يا فقط از روي ترحم يا شناختي كه نسبت به پيدا كرده اين چنين پيشنهادي به او داده است. شايد هم تشويق
خانواده اش او را وادار به اين امر كرده... شايد هم كامبيز يلدا را موردي خوب ميديدكه نميخواست از دستش بدهد.
نميدانست چرا از پيشنهاد كامبيز ناراحت نيست. او اصلا احساس نكرد كه كامبيز از فرصت سوءاستفاده
كرده است يا چيزي در اين خط...
كامبيز كه هنوز چشمش به يلدا بود كفت چيه؟ از من بدت اومد؟
يلدا لبخندي زد و گفت نه فقط كمي جا خوردم.
به چيزهايي كه گفت فكر ميكني؟
نميدونم. راستش نميدونم چي بايد بگم يا چيكار كنم؟
فعلا فقط سعي كن به حرفهام خوب فكر كني.
و بعد صداي موزيك را بلندتر كرد و راهي شدند. در خانه ي شهاب كامبيز اتومبيل را خاموش كرد و دوباره
گفت ببين يلدا . خوشبختي تو براي من مهمه. چون دوستت دارم و بازم هم براي اين كه تو و شهاب در كنار هم
بمونيد هر كاري كه ازم بخواي ميكنم.
نميخوام تو رو به هيچ عنوان از دست بدم. شهاب فعلا چيزي ندونه بهتره.
يلدا در سكوت سري تكان داد و از او خداحافظي كرد و نميدانست كه شهاب پشت پنجره در انتظار است.
چشمهاي شهاب از شدت خشم به سرخي ميگراييد و وقتي در را بر روي يلدا باز كرد يلدا كليد در دست
براي لحظه اي بخود لرزيد و زير لب سلامي داد و داخل شد.
شهاب در سكوت او را نگاه ميكرد و يلدا ميدانست طوفان در را ه است. بسوي اتاقش رفت و مقنعه را از سر بيرون كشيد
خيلي خسته بود و دلش براي ديدن و نشستن در كنار شهاب بيتاب . اما نميخواست در آن لحظه زياد جلوي
چشم او باشد. مانتو را در آورد و گل سرش را باز كرد و چنگش را داخل موها كرد و چند بار سرش را ماساژ داد.
احساس كرد سرش ميتركد. خود را روي تخت رها كرد.
شهاب بدون آنكه در بزند به اتاقش آمد. يلدا دستپاچه از جا برخاست. شهاب نزديك شد و روبه رويش ايستاد
و با لحن خاصي كه سعي داشت خشم خود را پنهان كند گفت خيلي خسته اي؟
يلدا همانطور كه روي تخت نشسته بود به اين فكر ميكرد كه چه بگويد.
شهاب گفت جديدا كلاست خيلي طولاني ميشه.
يلدا حدس ميزد كه او كامبيز را ديده باشد. اما هنوز شك داشت . ملتمسانه شهاب را نگاه كرد و نميدانست
چه بگويد كه شهاب فرياد زد كجا بودي؟
صداي فرياد شهاب آنچنان دلش را لرزاند كه چشمها را براي لحظه اي بست. بدنش ميلرزيد .
زير لب گفت خونه ي فرناز بودم.
شهاب فرياد زد تو غلط كردي...
رنگ از روي يلدا رفته بود. دستها را روي گوشش گذاشت و دوباره چشمها را بست.
شهاب بسويش خيز برداشت و موهاي يلدا را به چنگ گرفت و كشيد.سر يلدا عقب كشيده شد. ترسيده و
لرزان چشمها را باز كرد و گفت آي....آي...
شهاب در حالي كه هنوز موهاي يلدا را در چنگ داشت او را بسوي خود كشيد و يلدا مجبور شد بلند شود.
در حالي كه سرش به عقب خم شده بود التماس وار ميگفت شهاب ....شهاب . توضيح ميدم. تو رو خدا موهام
رو ول كن. دردم مياد...شهاب...
شهاب صورت او را نزد خود گرفت و گفت بگو كجا بودي؟
دندانهاي ريزش را آنچنان به هم فشرد ه بود كه هر آن ممكن بود از هم بپاشد.
يلدا كه هيچ وقت تا آن اندازه شهاب را خشمگين نديده بود به آرامي و گريه كنان گفت كامبيز اومد دم دانشگاه.
شهاب فشاري به موهاي او آورد و گفت خب.
يلدا فريادش بلند شد و گفت آي...بخدا هيچي كامبيز...كامبيز گفت كه كيميا خواسته برم خونه شون.
شهاب با خشم فرياد زد يلدا اگه راستش رو نگي زنده نميذارمت.
يلدا درمانده و مستاصل به هق هق افتاد و در ميان اشكهايش گفت ديگه نيمخوام زنده بمونم. من رو بكش
و راحتم كن.
شهاب صورتش را نزديك صورت يلدا گرفت و تهديد آميز گفت من اجازه نيمدم تا وقتي اينجا هستي از اين
غلطا بكني و هر روز با يكي قرار بذاري و تشريف ببري. يك ماه ديگه كه تشريف بردي اون وقت هر غلطي دلت خواست
بكن. حالا بگو ببينم كامبيز بهت چي گفت؟
يلدا از حرفها و رفتار به تنگ آمده بود. چشمها را تنگ كرد و فرياد زد برو از خودش بپرس. چرا از خودش نميپرسي؟ ولم كن.
شهاب با تمام وجود فرياد زد اون لعنتي چي گفت؟ گفت كه دوستت داره هان؟
يلدا گريه كنان گفت واسه ي تو چه فرقي ميكنه. مگه من از تو ميپرسم توي زندگي خصوصيت چه خبره؟
مگه خودت هميشه و هر لحظه از همون اول بمن نگفتي كاري بكار هم نداريم. و نداشته باشيم؟
شهاب دستش را شل كرد و يلدا سرش را گرفت و گريه كنان روي تخت نشست.
شهاب در حالي كه بسوي در ميرفت گفت ميدونم با اين لعنتي چيكار كنم. به تو هم گفتم... نميخوام تو خونه ي من...
يلدا در ميان اشكها آزرده نگاهش كرد.شهاب در را بهم كوفت و رفت. يلدا بسوي گوشي تلفن جهيد و شماره ي كامبيز
را بسرعت گرفت.
كامبيز گفت بله.
آقا كامبيز...
كامبيز از حالت حرف زدن يلدا كنجكاو شد و پرسيد چي شده؟ يلدا؟
آقا كامبيز شهاب فهميده. يعني من رو با شما ديده...
خب گريه نكن. اذيتت كرد؟
نه نه ازم پرسيد شماچي گفتي. من هم هيچي نگفتم. خيلي عصباني شد. فكر كنم اومد سراغ شما...
لازم نكرده من خودم ميام اونجا. تو هم اصلا نترس.
يلدا پچ پچ كنان خداحافظي كرد و دوباره خود را روي تخت انداخت. نميدانست شهاب كجاست . شايد در اتاقش بود. خيلي
خسته بود و از گريه هاي هر روزي و خون جگر خوردن هايش به تنگ آمده بود. از رفتار تحقير آميز شهاب داغون و ناتوان
شده بود...
ده دقيقه ي بعد صداي زنگ در آمد و يلدا سراسيمه از جا برخاست. كامبيز بود كه زنگ ميزد. شهاب در را باز كرد.
يلدا كه دوباره ترس و هيجان و دلهره يكباره به جانش ريختند. روسري اش را برداشت تا بيرون برود اما از ديدن خود
در آيينه ترسيد . انقدر چشمهايش ملتهب و قرمز بودند كه از رفتن به بيرون منصرف شد و همانطور در اتاق خودش گوش
تيز كرد تا بفهمد چه خبر خواهد شد.
كامبيز كه صداي يلدا را ترسان و مضطرب شنيده بود به دلشوره افتاد كه نكند شهاب حماقت كند و بلايي سر يلدا
بياورد. سراسيمه خود را به خانه ي شهاب رسانده بود. و نميدانست بايد چه بگويد.
پله ها را دوتا يكي بالا رفت. شهاب مقابلش جلوي در ايستاده بود . كامبيز با ديدن چهره ي خشمگين خسته و چشمهاي
از خشم سرخ شهاب از حرفهايي كه به يلدا زده بود پشيمان شد. نگاه شرمنده اش را به شهاب دوخت و نزديك آمد.
در دل بخود گفت خدا كنه يلدا رو اذيت نكرده باشه. و رو به شهاب گفت يلدا كجاست؟
شهاب با تمام قدرت چنگ در يقه ي او انداخت و او را به داخل كشيد. كامبيز بدون مقاومت در برابر شهاب دوباره پرسيد
گفتم يلدا كجاست؟
شهاب او را محكم به ديوار كوبيد و فرياد زد اسمش رو نيار لعنتي .
كامبيز سعي ميكرد دستهاي شهاب را كه يقه اش را پاره كرده بود ره كند. اما شهاب با قدرت تمام او را گرفته بود
و از خشم ميلرزيد و نفس نفس ميزد.
كامبيز بلند گفت يلدا....
يلدا سراسيمه از اتاقش بيرون آمد و با ديدن آندو كه در گوشه ي ديوار يقه به يقه بودند ترسيد وگفت چه خبره؟
آقا كامبيز تو رو خدا... شهاب...
شهاب فرياد زنان گفت برو تو اتاقت...
يلدا جلو آمد و التماس وار گفت شهاب تو رو خدا ولش كن.
كامبيز لگد محكمي توي شكم شهاب پرت كرد و شهاب به عقب هل داده شد. بعد فرياد زد
چته ؟ افسار پاره كردي؟ حرف بزن.
شهاب فرياد زنان گفت مي كشمت.
و دوباره بسوي او حمله كرد و مشت محكمي توي صورت كامبيز كوبيد . كامبيز كه سعي داشت دعوا را خاتمه دهد
و بيش از آن مقابل يلدا درگير نشوند صورتش را گرفت و روي مبل نشست.
يلدا سراسيمه پيش آمد و گفت آقا كامبيز...
كامبيز دست بالا برد و اشاره كرد كه آرام باشد. او خوب است. يلدا به اتاقش رفت . كامبيز پوزخندي زد و به شهاب نگاه كرد.
شهاب هنوز خالي نشده بود. دوباره بسوي كامبيز حمله ور شد . يقه اش را گرفت و گفت حرف بزن لامذهب. بگو
چي توي كله ته؟
كامبيز به آرامي نگاهش كرد و گفت آره بهش پيشنهاد دادم وقتي از اينجا رفت به من فكر كنه. ولي وقتي از اينجا رفت.
شهاب فرياد زد چرا؟چرا؟
كامبيز عصباني از جا برخاست و گفت براي اينكه دوستش دارم. اون لياقت بهتر از اينها رو داره. اما گير احمغي مثل
تو افتاده كه تا آخر عمرت بايد فرمانبردار پدر اون دختره ي هرزه ي لعنتي باشي. براي همين ميخوام از اين جهنمي كه براش
درست كردي نجاتش بدم. شهاب گوشهاتو باز كن. اگر يلدا به خونه ي حاج رضا بره نميذارم نصيب هيچ كسي توي اين دنيا
بشه. ميخوام بهش ياد بدم عاشق چه كسي باشه.
يلدا با شنيدن حرفهاي كامبيز در اتاقش اشك ميريخت. به خود گفت اوضاع هر لحظه بدتر ميشه.
ديگه طاقت ديدن اين صحنه ها رو ندارم.
كامبيز از جايش بلند شد و بسوي شهاب رفت. او هم ملتهب و عصباني بود . گفت تا كي ميخواي ادا در بياري شهاب؟
شهاب پنجه در موها فرو كرد و تهديد كنان گفت خفه شو. كامي خفه شو/
داري سر كي كلاه ميذاري؟ داري كي رو گول ميزني؟
شهاب كه از خشم رگ گردنش متورم شده بود دندانها را بهم فشرد و گفت من بهت اعتماد كردم . تو عين برادرم بود.
چطور تونستي؟ فكرميكردم حداقل يكي هست كه من رو بفهمه. فكر ميكردم يكي هست كه بشه روش حساب
كرد. من احمق رو بگو.
چه زجري در صداي پر از نفرت شهاب بود. و يلدا وقتي صداي او را ميشنيد چقدر از عذاب كشيدن او عذاب ميكشيد.
كامبيز ناراحت و سر خورده دست روي شانه ي شهاب گذاشت و گفت تو بدون اون نميتوني زندگي كني.
پس لااقل با خودت رو راست باش. حاج رضا سر حرف خودشه. تا آخر اين ماه فرصت داري كه يك تصميم درست
براي هميشه بگيري. و گرنه يلدا رو براي هميشه از دست ميدي. از من عصباني نباش. هنوزم ميگم يلدا مال توست.
اما اگر بخواي خريت كني . من اجازه نميدم زن اون دست و پا چلفتي كه هم كلاسشه بشه. اين رو مطمئن باش.
كامبيز شهاب را ترك كرد. يلدا حرفهاي آخر كامبيز را نشنيد. نميدانست چرا يكدفعه ساكت شده اند . جرات خارج شدن
از اتاقش را نداشت. در اتاقش باز شد و شهاب در قاب در ظاهر شد. موهايش پريشان و روي صورتش ريخته بود.
در نگاهش گويي چيزي مرده بود. با تمام دلواپسي ها و تعهداتي كه در خود ميكرد باز نتوانست يلدا را تقديم كند.
گفت نميخوام ديگه كامبيز رو ببيني . فهميدي؟
يلدا در كنج اتاقش آشفته و نگران سري تكان داد و گفت باشه.
و شهاب بدون توضيح درباره ي آينده رفت. يلدا باز در بلاتكليفي ماند.
اول اسفند ماه بود. سپيده يك راست بطرف يلدا آمد و درحالي كه لبخند به لب داشت در پي چيزي داخل كيفش ميگشت.
گفت سلام يلدا خوشگله.
يلدا خنديد و گفت چي شده كبكت خروس ميخونه؟
وقتي آدم دوستاي خوب داشته باشه خروس كه سهله كبكش مثل بلبل ميخونه.
يلدا بي اختيار خنديد. سپيده يك بسته كادويي خيلي زيبا كه با سليقه روبان پيچي شده بود از كيفش بيرون كشيد و
به يلدا گفت قابل تو رو نداره.
يلدا با حيرت پرسيد اين چيه؟
سپيده با خوشحالي گفت يك هديه ي ناقابل از طرف من .. يادگاريه.
خب براي چي؟ براي باز شدن يخ بعضي ها.
يلدا خنده كنان كادو را گرفت و سپيده دست در گردنش انداخت و او را پرسيد و گفت الهي خوشبخت بشي يلدا.
الهي به هر كي دوست داري برسي.
فرناز گفت واي چي شده حالا؟
سپيده خنده كنان گفت مگه فضولي ؟ و در حالي كه كلاس را ترك ميكرد خداحافظي كرد.
نرگس متعجب به يلدا گفت چي شده؟
يلدا لبخند زد و نگاهي به بسته اش انداخت و در حالي كه ژاكت ميپوشيد گفت بچه ها پاشين . حسابي خسته ام.
دكتر مرادي سرم رو خورد.
فرناز هم بي حس و حال بود و با همان بيحالي گفت بچه ها ما خيلي شليم. هيچ جا نميريم .بابا يك برنامه اي چيزي
بذاريم. بريم سينمايي جايي.
يلدا چادر نرگس را كشيد و گفت نرگس زود باش. دلم يه چايي ميخواد.
فرناز گفت بريم بوفه؟
يلدا گفت آره بابا...
فرناز پرسيد كادوت رو باز نميكني؟
چرا . بريم يكجا بعد.
نرگس گفت بچه ها من گرسنه ام.
فرناز گفت من هم همينطور . بوفه الان چيزي نداره. بريم بيرون يك ساندويچي جايي.
يلدا گفت باشه بريم ساندويچي دور ميدان.
سه تايي راه افتادند . يلدا هنوز بسته اش را در دست داشت.
فصل 57
ساندويچها را سفارش دادند و دور ميز نشستند. يلدا بسيار در هم و فكري بود.
فرناز گفت حالا باز كن ببينم چي برات آورده؟
نرگس گفت بنده ي خدا چقدر خوشحال بود هر كي ندونه فكر ميكنه كه فردا روز عروسيش با سهيله.
يلدا گفت شايد هم حرفهايي زده باشن.
نرگس گفت يعني به اين زودي سهيل وا داد؟
فرناز گفت آره پس چي خيال كردي؟ اون تا حالا خيال ميكرد يلدا آخرش ميخواد جواب بله رو بده. والا تا حالا هم منتظر نميشد.
يلدا با بيقيدي گفت راست ميگه. همينه. تو فكر كردي حالا سهيل به خاطر من ميره خودكشي ميكنه؟
همه ي مردا همينطورند. نميذارن بهشون بد بگذره.
نرگس گفت باباجون تو خودت از اون خواستي كه به سپيده فكر كنه و باهاش دوست بشه.
يلدا گفت البته انگار خودش هم بدش نمي اومده.
يلدا دست برد و كادويش را باز كرد . يك شال بسيار زيبا بود و همراه آن نامه اي از طرف سپيده بود كه نوشته بود.
يلدا جون اين شال را هر وقت سرت انداختي به ياد من ميافتي و از اينكه يك روز مرا اينهمه خوشحال كردي لبخند ميزني.
هميشه خندان باشي. دوست خوبم.( شال رو سهيل انتخاب كرده)ا
سپيده.
نامه را فرناز بلند خواند و يلدا و نرگس هم يك به يك آن را از نظر گذراندند.
نرگس گفت چه زود دست بكار شدند.
فرناز گفت آره عزيزم. همه زرنگند. الا اين دوست احمق ما كه فقط اشك ريختن بلده.(و اشاره به يلدا كرد)ا
يلدا در سكوت به نامه خيره شد و نميدانست فكرش به كجاها ميرود و ميايد. شال را روي سرش انداخت و لبخند زد.
فرناز گفت مباركه. خيلي بهت مياد. سهيل هم سليقه اش بد نيست.
نرگس گفت آره . خيلي قشنگه مباركت باشه.
مرسي.
نرگس پرسيد ديگه كامبيز بهت زنگ نزد؟
با رفتاري كه شهاب كرد ديگه فكر نكنم اسم من رو بياره. چه برسه به زنگ.
فرناز گفت. ولي يلدا كامبيز رو جدي بگير . بنظر من كامبيز هر چي گفتهد راست گفته. اون واقعا دوستت داره.
بهتره سعي كني اين روزها كمتر به شهاب فكر كني.
يلدا چشمش را به او دوخت.
فرناز گفت چرا اينطوري نگاه ميكني؟ پسر خوبيه ديگه.
فصل 58
چقدر هواي بيرون عالي بود. بوي عيد را همه حس ميكردند. فروشگاهها و خيابانها همه شلوغ و پر رفت و آمد بود و يلدا
عاشق اين روزها بود. با خود ميگفت اگه شهاب هم كمي فرق كرده بود و اگه اين ميتراي لعنتي نبود چقدر بهم خوش ميگذشت.
كفشهاي شهاب پشت در بود. يلدا زنگ را فشار داد و شهاب در را باز كرد و چشمش از روي صورت يلدا بر روي كادوي در
دست او ثابت ماند.
يلدا كه خوب معناي نگاه شهاب را ميفهميد بلا فاصله گفت دوستم بهم داده.
عليك سلام .
يلدا خنديد و گفت سلام.
من ازت توضيح خواستم؟
يلدا با شرمندگي گفت زبونت نه اما نگاهت آره.
شهاب لبخندي زد و ازسر راه يلدا كنار رفت... در حالي كه ميپرسيد مناسبتش چيه؟
يلدا خنديد و گفت به كسي كه دوستش داره رسيده. و بعد به اتاقش رفت و لباسش را عوض كرد.
شهاب روي مبل نشست و وانمود كرد كه مشغول تماشاي تلويزيون است. هنوز به جمله ي آخر يلدا فكر ميكرد. نميدانست
منظور يلدا چي بود؟
يلدا شال را روي سرش انداخت و خود را در آيينه نگاه كرد . شال خيلي قشنگي بود. بياد نامه ي سپيده افتاد و لبخند زد.
از اين كه سهيل او را به آن زودي فراموش كرده بود ته دلش ناراحت شد و با خود گفت يعني همه ي مردها واقعا اينطوري اند؟
و باز از اينكه خود را از شر نگاههاي سمج او رهانيده احساس رضايت كرد.
نميدانست چرا شهاب زود آمده است. صداي زنگ آمد . يلدا با سرعت خود را به پنجره رساند و با خود گفت خدايا باز اين دختره
است. و با گفتن اين جمله چشمها را با ناراحتي بست و به ديوار تكيه داد.
صداي ميترا را كه به خانه آمده بود ميشنيد. گويي مخصوصا بلند حرف ميزد. در حالي كه ميخنديد گفت شهاب زود باش
ديگه . چته تيبل خان؟ تا تو تكون بخوري همه ي تالارهاي رو بسته اند.
و شهاب كه صدايش تقريبا شنيده نميشد...
دوباره ميترا گفت ديگه شب شد تو هنوز آماده نيستي.
قرار بود من خودم بيام دنبالت . چي شد تو اومدي؟
بابا نبود . من هم حوصله ام سر ميرفت. فكر كردم دير ميشه. بهتره زودتر راه بيافتيم.
از حرفهاي شان معلوم بود قرار است تالار عروسي رزو كنند.
يلدا آنقدر اعصابش بهم ريخته و متشنج بود كه نتوانست بقيه ي صحبت هاي آنها را بشنود. روي زمين نشست و سعي كرد
دوباره بشنود.
باز صداي ميترا بلند آمد كه ميگفت خوشگل شدم؟ كجا رو نگاه ميكني؟ موهام رو ميگم؟
و باز صداي شهاب را نشنيد... و باز دلش چنگ شد.
بعد از دقايقي صداي بسته شدن در آمد و باز يلدا از پشت پنجره نگاه كرد . شهاب همراه او بود . هر دو سوار اتومبيل ميترا
شدند و شهاب حتي نگاهي به پنجره نيانداخت.
يلدا نميدانست چه بر سرش آمده است؟ فقط ديگر رمقي براي ايستادن نداشت
گويي نفسش بسختي بالا ميامد. روي زمين چمباتمه زد . احساس سرما ويرانش كرد. زانوهايش را در برگرفت و سر بر روي
آنها گذاشت. و آنچنان عاجزانه گريست كه دلش براي خودش سوخت. از ته دل زجه زد. تمام روياهايش به يكباره نابود شدند.
و او خود را در دامن واقعيت تنها يافت. پس شهاب اين بود؟ حتي از او خداحافظي نكرد و ميترا كه چه خندان ميرفت.
حتما ميدانست يلدا پشت پنجره مچاله ميشود . حتما او را ريشخند ميكرده.
يلدا با خود گفت پس عروسيشان خيلي نزديكه . خيلي. خدايا . چرا بدنم اين قدر ميلرزه؟
خدايا چرا اينقدر سرده.؟ خدايا چرا اينقدر تنهام؟
مامان...مامان. كمك كن. تو رو خدا؟
آن شب شايد بدترين شب زندگي يلدا بود. شبي كه خود را بيكس ترين حس ميكرد. شبي كه احساس شكست او را متلاشي
ميكرد . شبي كه شهاب را نفرين كرد آنشب تا صبح نخوابيد و از فرط بيخوابي گرسنگي و ناراحتي احساس بيماري كرد.
نيمه شب شهاب بازگشته بود. اما اصلا سراغي از او نگرفته بود. يلدا كه تصميم خود را براي آينده اش گرفته بود با وجود آنهمه
بيحالي و ناتواني از جاي برخاست تا آبي به سرو صورتش بزند. آنقدر بيحال و بيجان بود كه كنار در آشپزخانه مجبور شد بنشيند.
سرش گيج ميرفت و قلبش تند تند ميزد.
شهاب كه تازه از خواب بيدار شده بود و در اتاقش باز بود به محض ديدن يلدا كه روي زمين نشست از اتاق بيرون زد و كنار
او نشست و پرسيد يلدا چي شده؟
نگاه بيرمق و سرد يلدا لحظه اي او را حيرت زده كرد و خونسردي نگاهش تنش را لرزاند.
يلدا گفت چيزي نيست. يك كم سرم گيج رفت.
خب استراحت كن. واسه چي اينقدر زود بيدار شدي. مگه كلاس داري؟
يلدا كه اصلا بفكر كلاس رفتن نبود گفت آره كلاس دارم.
شهاب آمرانه گفت امروز نميخواد بري كلاس . پاشو...پاشو برو استراحت كن.
يلدا با بيحالي از جا برخاست و گفت نه . صورتم رو بشورم خوب ميشم.
ديگه نميتونم گرسنه بخوابم.
شهاب لبخند زد (از همانهايي كه آتش را بجان يلدا ميكشيد.)و گفت اي شكمو. بلند شو مگه ديشب شام نخوردي؟
يلدا بزور لبخند زد و گفت نه.
شهاب جدي شد و نگاهش براي لحظه اي طوري شد كه انگار همه چيز را ميداند. اما دوباره لبخند زنان گفت باشه الان يك
صبحانه ي حسابي بهت ميدم. تا حسابي سر حال بشي. حالا بلند شو.
و در حالي كه دست يلدا را ميگرفت تا بلندش كند متوجه ناتواني غير طبيعي يلدا شد.
احساس كرد يلدا از هميشه رنجورتر و لاغرتر شده است. با يك حركت او را بلند كرد و درآغوش گرفت و به اتاقش برد.
روسري اش را برداشت و موهايش را روي بالش رها كرد و دست روي پيشاني اش گذاشت وگفت الان برات يك چپزي ميارم بخوري.
و سراسيمه به آشپزخانه رفت و بعد از لحظه اي با يك سيني شير خرما كره عسل نان و هرچه كه در يخچال داشتند با خود آورده
بود و رو به يلدا گفت پاشو عزيزم. پاشو يك لقمه نان بخور.
شهاب دست يلدا را گرفت و او را روي تخت نشاند و ليوان شير را بدستش داد و با تعجب ديد كه دست يلدا ميلرزيد
بزور چند لقمه به او خوراند و يلدا كم كم جان گرفت . انگار تازه شهاب را ديد.
شهاب آنروز تا ظهر خانه ماند و نگذاشت يلدا از جايش تكاه بخورد. يلدا احساس بهتري داشت. كمي خوابيده بود تا بيخوابي
شد گذشته را جبران كند. تلفن چندين بار زنگ زد و شهاب پاسخ داد. از طرز حرف زدنش معلوم بود كه ميترا است.
يلدا با خود گفت ميترا چه پر كار شده. قبلا اين همه حال شهاب را نميپرسيد.
از جا برخاست تا شهاب مطمئن شود حالش خوب است و اگر برنامه اي با ميترا داشته بهم نخورد. يلدا مغرورتر از آن بود
كه با مظلوم نمايي عشق را طلب كند.
شهاب لحظه اي او را نگاه كرد و پرسيد چطوري؟
يلدا لبخند زنان وانمود كرد كه حالش خيلي خوب است و گفت از اين بهتر نميشه. گفتم كه كمي دير خوابيدم و شام هم
نخوردم. چرا شام نخوردي؟
آخه حوصله ام نگرفت. كلي درس داشتم. ديشب يك رمان جديد از دوستم گرفته بودم . اون رو ميخوندم.
شهاب موشكافانه به او چشم دوخت و گفت واقعا بهتري؟
آره مطمئن باش.
آخه ميخواستم برم بيرون. اگه حالت خوب نيست نميرم.
نه نه اصلا برنامه ات رو بهم نزن. حالم كاملا خوبه.
وقتي شهاب رفت يلدا جلوي آيينه ايستاد . چقدر صورتش تكيده شده بود.
چشم در چشم خود دوخت و گفت ديدي ارزش نداشت؟ و آهي از سر بيچارگي سر داد و بسراغ تلفن رفت...
الو فرناز .
سلام يلدا خوبي؟
خوبم . فرناز . به نرگس هم زنگ بزن اگه تونستيد يك جايي قرار بذاريم . كارتون دارم.
فرناز كه لحن جدي يلدا نگرانش كرده بود گفت چي شده يلدا ؟
هيچي ميخواستم در مورد چيزي ازتون كمك بگيرم. فعلا قرار بذاريم . بعدا صحبت ميكنيم.
باشه . يك ساعت ديگه خوبه؟ روبروي سينما بهمن.
حالا چرا اونجا.
خب يك فيلم خوب هم داره. ميتونيم بريم سينما.
يلدا با بي حوصلگي گفت نه من ميخوام زود ازتون جدا بشم.
پس بريم بوفه ي دانشگاه.
باشه پس به نرگس زنگ بزن.
باشه. خداحافظ.
آن دو زودتر از يلدا آمده بودند و نگراني از چهره شان كاملا مشهود بود و با ديدن يلدا از انهمه رنگ پريدگي و ناتواني جا خوردند.
نرگس پرسيد يلدا جون چيه؟ چرا اينهمه رنگت پريده.؟
يلدا لبخند زوركي زد و گفت هيچي . ديشب نخوابيدم.
فرناز گفت باز اين شهاب لعنتي چه كرده؟
يلدا ملتمسانه گفت بچه ها ديگه از شهاب حرف نزنيد.
نرگس دوباره پرسيد. حرف بزن. ببينم چي شده آخه؟
يلدا گفت به شرط اينكه فقط گوش كنيد و بيخود دلداريم ندين.
و بعد از روز گذشته تعريف كرد و ادامه داد ميدونيد بچه ها تا ديروز انگار همه اش خودم برو ميخواستم يكجوري قانع كنم
كه شهاب دوستم داره و داره فيلم بازي ميكنه. فكر ميكردم عاقبت خسته ميشه و حقيقت رو بمن ميگه. فكر ميكردم يك
روزي ميرسه كه رو در روي ميترا مياسته و بهش ميگه كه عاشق منه. اما ديروز وقتي ميترا اومد خونه اش حس كردم بد جوري دارم
سر خودم كلاه ميذارم. فهميدم شهاب واقعا روي همون حرفهايي كه از اول توي گوش من پر كرده هست و تصميمش عوض
نشدنيه. و اگه من اونجام فقط بخاطر شرط و شروط حاج رضاست. امروز وقتي ميديدم نگران من شده و براي صبحانه مياره
ميخواستم بهش بگم كه نگران اين هستي كه نكنه آخر ماجرا اونطوري نشه كه به مرادت برسي؟
راستش ديگه نميخوام به حرف دلم گوش بدم. انگار دل من ديگه راست نميگه و حرف نگاه و صداي قلب و نفسهاي داغ و
لرزشها رو بايد بريزم دور.
شهاب مال ميتراست و من اونجا اضافي ام . از شما ميخوام كمك كنيد يك خونه ي اجاره اي پيدا كنم. ميخوام بدون سروصدا از
اونجا برم.
نرگس گفت ديوونه شدي؟ مگه پيش حاج رضا نميري؟
نه . نميخوام شهاب هيچوقت من رو پيدا كنه.
فرناز گفت پس تو ميدوني كه دوستت داره و دنبالت ميگرده.
نه. ميدونم اينطوري نيست. اما نميخوام حتي احتمالش رو بدم كه بعد از رفتنم ديگه حتي تصادفي هم ببينمش.
خونه ي حاج رضا خونه ي پدرشه. اون به هر حال ممكنه به اونجا سر بزنه. اما من نميخوام ديگه حتي از شهاب
اسمي بشنوم . ديگه وقتشه كه بخودم فكر كنم.
چشمهاي يلدا بي رمق به ميز خيره ماند...
نرگس اشكهايش را پنهان نكرد. تازه ميفهميد كه تصميم يلدا تا چه حد جدي است.هميشه از عاقبت اين ازدواج ميترسيد .
هميشه از عاقبت اين عشق كه دوستش را آنطور به ويراني كشيده بود ميترسيد.
فرناز دست دراز كرد و دست يلدا را فشرد و با بغض گفت يلدا مطمئني؟
اشك يلدا روي ميز چكيد و سر را بعلامت تاييد تكان داد.
يلدا و نرگس و فرناز چنان اشك ميريختند كه گويي شهاب را با قطره قطره هاي اشكشان دفن ميكردند. هر سه با
تمام وجود گريه ميكردند.
يلدا براي از دست دادن تنها عشقش و اندو براي تنهايي يگانه دوست عزيزشان.
فرناز به يلدا قول داد تا از ساسان كمك بخواهد و زودتر براي يلدا يك كاري پيدا كند تا هم سرگرم شود و هم بتواند براي
ادامه زندگي روي پاي خودش بايستد.
نرگس هم مثل خواهري مهربان لحظه اي يلدا را تنها نميگذاشت . ميترسيد يلدا كاري دست خود بدهد.
يلدا تصميم داشت به خانه ي حاج رضا برود و با او هم صحبت كند. او خود را به هر حال مديون حاج رضا ميدانست و
دوست نداشت با بيخبر گذاشتن حاج رضا او را ناراحت كند.
روز چهارم اسفند ماه بود. پروانه خانم با ديدن يلدا از خوشحالي فرياد كشيد و او را چنان در آغوش گرفت كه يلدا احساس كرد استخوانهايش صدا كردند.
پروانه خانم قربان صدقه اش رفت و در حالي كه بدقت او را ورانداز ميكرد گفت بميرم .تو چرا روز به روز ضعيف تر ميشي؟
اين پسر حاجي چيزي بهت نميده بخوري؟
يلدا خنديد و سراغ حاج رضا را گرفت.حاج رضا عصا زنان با ديدن يلدا اشك به چشم آورد و دستها را باز كرد و يلدا به آغوش حاج رضا پناه برد و چنان از ته دل گريه كرد كه مش حسن در آشپزخانه گريه اش گرفت .
ساعتي از آمدن يلدا به خانه ي حاج رضا گذشته بود . حاج رضا كه چشمانش دل يلدا را ميسوزاند دستي به پيشاني كشيد و گفت چرا نميخواي پيش خودم باشي؟ اگه تو نخواي نميذارم دست شهاب بهت برسه.
حاج رضا ميخوام سعي كنم روي پاي خودم بايستم . ميخوام يك مدت تنها باشم.
آخه چطور دلم راضي بشه تو رو تنها بذارم.؟ ميدوني چقدر خطرناكه يك دختر به سن و سال تو تنها باشه؟
حاج رضا تنهاي تنها كه نميخوام زندگي كنم. قراره با يكي از بچه هايي كه دانشجوي شهرستانيه همخونه بشم.
اما نميخوام هيچكس جام رو بدونه.
حاج رضا منتظر و مغموم با چشمان آبي بي فروغ به او زل زده بود بعد از چند لحظه زمزمه كنان گفت زندگيت رو خراب كردم.
من رو ببخش دخترم.
يلدا لبخند ي غمگين بر لب داشت. دست او را گرفت و گفت حاج رضا من اگه بگم از 24 سال زندگيم فقط اين پنج ماه برام عزيز و موندني بوده باورتون ميشه؟
حاج رضا اشك ريخت و گفت پس چرا ميخواي بري؟
شهاب...(از آوردن اسمش دلش ريخت) حاج رضا شهاب واقعا پسر خوبيه. اون يك مرد به تمام معناست و مطمئنم با هر كسي زندگي بكنه اون خوشبخت ميشه. چون خودش عاقله. شما هم نبايد نگرانش باشيد. اون تصميمش رو گرفته و دختر مورد علاقه اش رو انتخاب كرده. اون اينطوري خوشبخته.
اما من فكر ميكردم اون عاشق توست.
حاج رضا اون بدون من خوشبخته.( و بزور اشك را زنداني كرده بود و بغض را فرو ميداد تا حاج رضا را بيشتر ناراحت نكند)ا
من اشتباه كردم.
حاج رضا انقدر اين جمله را با اندوه و حسرت گفت كه دل يلدا بيشتر سوخت. دست او را فشرد و گفت شما خودتون گفته بوديد شش ماه و نه بيشتر. خب حالا هم تا پايان شش ماه چيزي نمونده.
حاج رضا نگاه مهربانش را به يلدا دوخت و گفت اما من دوست داشتم شما در كنار هم باشيد...
ولي نشد. حاج رضا . شهاب توي اين پنج ماه مثل يك برادر خوب كنار من بود. همونطوري كه بشما قول داده بود.
باشه دخترم. ولي تو بايد طبق قرارمون سهمت رو بگيري.
يلدا با ناراحتي گفت حاج رضا . فكر ميكنيد من بخاطر همچين چيزي به اينجا اومدم؟
نه دخترم . اما ما با هم توافق كرده بوديم.
ولي من تا آخرش اونجا نموندم و قرارداد به هم ميخورد.
تو همون چيزي كه سهمته ميگيري.
نه حاج رضا . فقط ازتون ميخوام قولتون رو در مورد شهاب فراموش نكنيد.اون تمام اين مدت من رو تحمل كرد و بالاتر از گل هم بمن نگفت.
فقط بخاطر اينكه شما چنين قولي بهش داده بوديد. نميخوام فكر كنه كه با رفتن من آرزوهايش برآورده نميشه.
ازتون خواهش ميكنم همون كاري كه قرار بود براش بكنيد انجام بديد.اما من هيچي نميخوام. شما به اندازه ي كافي به من لطف داشتيد. من چيزي نميخوام و اگر شما حرفي در موردش بزنيد ناراحت ميشم.
از حسابت چيزي برداشت كردي؟
نه . دستتون درد نكنه. اما شهاب توي اين مدت به اندازه ي كافي پول در اختيارم گذاشت. براي همين نيازي پيدا
نكردم برداشت كنم.
حاج رضا فكري كرد و سري تكان داد و يلدا را پيش كشيد و پيشاني اش را بوسه اي زد و گفت تو رو بخدا ميسپارم.
تو پاك و معصومي . خداوند تو رو تنها نميذاره...
و در حالي كه به سختي از روي مبل بلند ميشد به سوي كشوي ميزش رفت و شناسنامه ي يلدا را بيرون كشيد و آنرا به دستش داد.
يلدا با تعجب گفت الان آماده است؟ من فكر كردم براي اينكه اسم شهاب رو خارج كنيد طول ميكشه.
شناسنامه را باز كرد. نامي از شهاب در ان نبود. صفحه ي دوم كاملا خالي بود.
حاج رضا نفس عميقي كشيد و گفت اصلا اسمي از شهاب نوشته نشده بود كه بخواد پاك بشه.
يلدا متعجب به حاج رضا خيره مانده بود.
حاج رضا ادامه داد اون روز حاج آقا عظيمي در جريان بود . اون فقط خطبه ي عقد رو خوند .اما شناسنامه ها چيزي ننوشت. البته به خواسته ي من.
يلدا احساس دوگانه اي پيدا كرد . گويي هم خوشحال بود وهم ناراحت. خوشحال از اينكه بدون تشريفات و آمد و رفت شناسنامه اش را بدون نامي از شهاب دريافت كرده بود و ناراحت از اينكه حس ميكرد اگر نام شهاب توي شناسنامه اش بود شايد هرگز آنرا خارج نميكرد.
حاج رضا هنوز در فكر و غمگين بود و نگاه غمبارش را نثار دخترك كرد و گفت
من رو ببخش. من رو ببخش. يلدا جان . من با زندگي و جواني تو بازي كردم. من بخاطر خودم بخاطر تصورات غلطم
تو رو قرباني كردم. و به هق هق افتاد...
يلدا با دستهاي لرزان در حالي كه خودش نياز بيشتري به گريستن داشت اشكهاي حاج رضا را پاك كرد و از او خواست
آرام باشد و عاقبت دست او را گرفت و گفت اصلا بلند شين بريم توي حياط قدم بزنيم.
شما خوشبختي من و شهاب رو مگه نميخواين؟خب شهاب كه خوشبخته . من هم بخدا خوشبخت ميشم. حاج رضا. درسم رو ميخونم. قراره يك جايي كار بكنم و مستقل ميشم.
اين پنج ماه هم خيلي چيزها ياد گرفتم و فقط وقتي خوشبختيم كامل ميشه كه بدونم پدرم سالم و سرحاله.
يلدا دست حاج رضا رو بوسيد و او نيز براي خوشبختي يلدا با چشمان اشكبارش دست به آسمان برد و دعا كرد.
آنروز بعد از صرف ناهار خوشمزه ي پروانه خانم (با اين كه اصلا اشتها نداشت) با حاج رضا قدم زد و برايش شعر جديد خود را خواند و از خواستگار نرگس حرف زد. از سهيل و ماجرايش صحبت كرد و خلاصه آنقدر نقش بازي كرد و الكي خنديدتا حاج رضا مطمئن باشد كه او ناراحت نيست و عاقبت عصر بود كه به خانه بازگشت.
شهاب باز خانه بود و با ديدن يلدا پرسيد كجا بودي؟
يلدا با بيقيدي جواب داد خونه ي دوستم.
دوستات كه ازت بي خبرند.
همه ي دوستهاي من رو نميشناسي.
شهاب نزديك اتاق يلدا آمد و يلدا در حالي كه وارد اتاقش ميشد برگشت ونگاهش كرد وگفت ميخواي بياي داخل؟
شهاب با تعجب قدمي به عقب برداشت و گفت اشكالي داره؟
يلدا در حالي كه ميخواست در اتاق را ببندد گفت خيلي درس دارم.
شهاب دست را بين در گذاشت و گفت كجا بودي؟
يلدا نميخواست اصطكاكي ايجاد كند. براي همين در را باز كرد و گفت خونه ي حاج رضا بودم.
شهاب با حيرت نگاهش كرد و گفت اونجا چيكار ميكردي؟
دلم براي حاج رضا تنگ شده بود. رفتم ببينمش.
ميتونستي به من بگي . با هم ميرفتيم.
فكر كردم شايد اجازه ندي برم.
اون وقت بي اجازه رفتي.
يلدا لبخند كم رنگي بر لب نشاند.
شهاب پرسيد حالش خوب بود؟
آره بد نبود . بهت سلام رسوند.
يلدا با گفتن اين جمله به اتاقش رفت و وانمود كرد كه مشغول جابجايي لوازمش است.
فصل 60
روز پنجم اسفند ماه بود. فرناز رو به يلدا گفت يلدا يك خبر عالي برات دارم.
چي شده؟
ليدا رو ميشناسي؟ دختر خاله ام.
خب.
بهش گفتم حاضري از بچه هاي همكلاست جدا بشي و با يلدا خونه بگيري؟
عالي شد... ليدا ... آهان . عاشق مهموني و اين حرفهاست. آره؟
گفت از خدا خواسته اس. مثل اينكه با اونها ميونه خوبي نداره.
فرناز با خوشحالي گفت آره . بارك الله. نرگس گفت خب. خدا رو شكر. همه اش ناراحت اين بودم كه نكنه توي اين موقع سال
كسي رو پيدا نكني.
يلدا برق اميدي در نگاهش درخشيد و گفت حالا بايد به فكر جاي خوب باشيم . ليدا چقدر ميتونه بذاره؟
فرناز گفت اون وضعش خوبه.
نرگس گفت حاج رضا كمكت نميكنه.؟
من نخواستم . بچه ها بجنبيد بايد يك سر به بانك بزنم. فرناز تو هم يك زنگ به ليدا بزن و باهاش قرار بذار ببينمش.
بچه ها حواستون باشه شهاب و كامبيز و هر كس كه به اينها ربط داره نبايد چيزي بدونه. هيچ چيز. راستي فرناز با ساسان در باره ي كار صحبت كردي؟
ساسان ميگه ميتوني بري پيش خودش . اون يك نفر رو لازم داره . هواي تو رو هم داره. حقوق خوبي بهت ميده.
يلدا متفكرانه به فرناز نگاه كرد وگفت بذار فكر كنم.
بابا ديگه فكر كردن نداره من كه جلوتر بهش گفتم حتما مياي.
نه عزيزم. بذار فكر كنم.
نرگس گفت راست ميگه كه يلدا .ساسان رو كه ميشناسي هر جايي كه نمتوني كار كني.
يلدا كه مجبور بود مكنونات قلبي اش را فاش كند گفت خيلي خب . توضيح ميدم. ولي فرناز ناراحت نشي ها.
ببينيد . من توي شرايطي ام كه حوصله ندارم درگيري هاي عاطفي برام پيش بياد. اين رو ميفهميد؟
نميخوام پيش ساسان و در تنگاتنگ كاري او كار كن. ساسان رو مثل برادر خودم دوست دارم و نميخوام همين يك نفر
رو هم از دست بدم.
فرناز گفت خب تو راست ميگي . ما اينطوري فكر نكرده بوديم.
ميخوام يك جايي راحت باشم و دور و برم مرد و جنس مذكر نباشه.
باشه به ساسان ميگم.
فصل 61
روز ششم اسفند ماه فرناز به خونه ي شهاب زنگ زد و گفت الو سلام آقا شهاب يلدا هست؟
شهاب گفت سلام .بله هست.... گوشي لطفا. و يلدا را صدا كرد.
يلدا گوشي را گرفت و گفت الو سلام فري تويي؟
ببين يلدا . توي كتابفروشي كار ميكن
رمان همخونه(54 تا 62)
رمان همخونه(54 تا 62)
